تبليغاتX
سیب سرخ

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست

همه آفاق پر از نعره مستانه تست

در دکان همه باده فروشان تخته است

آن که باز است همیشه در میخانه تست

دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز

زیور زلف عروسان سخن شانه تست

ای زیارتگه رندان قلندر برخیز

توشه من همه در گوشه انبانه تست

همت ای پیر که کشکول گدائی در کف

رندم و حاجتم آن همت رندانه تست

ای کلید در گنجینه اسرار ازل

عقل دیوانه گنجی که به ویرانه تست

شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل

هر که توفیق پری یافته پروانه تست

همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست

همه بازش دهن از حیرت دردانه تست

زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد

چشمک نرگس مخمور به افسانه تست

ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان

شهریار آمده دربان در خانه تست

 

+ نوشته شده توسط سامان در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 23:0 |

زاهدا ! من که خراباتی و مستم ، به تو چه ؟!

 

ساغر و باده بود بر سر دستم ، به تو چه ؟!

 

تو اگر گوشه محراب نشستی ، صنمی گفت  چرا ؟

 

من اگر گوشه میخانه نشستم  به تو چه ؟

 

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند ، تو که خشکی چه به من ؟ من که تر هستم به تو چه ؟

 

 

+ نوشته شده توسط سامان در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 22:56 |
داستانی را مولوی ذکر می کند که البته تمثیل است. می گوید مردی بود که همیشه با خدای خودش راز و نیاز می کرد و داد " الله، الله " داشت. یک وقت شیطان بر او ظاهر شد و او را وسوسه کرد و کاری کرد که این مرد برای همیشه خاموش شد. به او گفت: ای مرد! این همه که تو " الله، الله " می گویی و سحرها با این سوز و درد خدا را می خوانی، آخر یک دفعه هم شد که تو لبیک بشنوی؟ تو اگر به در هر خانه ای رفته بودی و این همه فریاد کرده بودی، (لااقل) یک دفعه در جواب تو " لبیک " می گفتند. این مرد به نظرش آمد که این حرف، منطقی است. دهانش بسته شد و دیگر " الله، الله " نگفت.
در عالم رؤیا هاتفی به او گفت: چرا مناجات خدا را ترک کردی؟ گفت: من می بینم این همه که دارم مناجات می کنم و با این همه درد و سوزی که دارم، یک بار هم نشد در جواب، به من لبیک گفته شود. هاتف به او گفت: ولی من مأمورم از طرف خدا جواب را به تو بگویم: " الله، الله تو لبیک ماست ".

نی که آن الله تو لبیک ماست *** آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست

تو نمی دانی که همین درد و سوزی که ما در دل تو قرار دادیم و همین عشق و شوقی که در دل تو قرار دادیم، خودش لبیک ماست. چرا علی علیه السلام در دعای کمیل می فرماید: " «اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعاء» "؛ خدایا آن گناهانی که سبب می شود دعا کردن من حبس شود و درد دعا کردن و مناجات کردن از من گرفته شود، بیامرز. این است که می گویند دعا برای انسان، هم مطلوب است و هم وسیله، یعنی دعا همیشه برای استجابت نیست، اگر استجابت هم نشود، استجابت شده است. دعا خودش مطلوب است.
+ نوشته شده توسط سامان در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 22:51 |

عشق بازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشق بازی به همین آسانی است...
+ نوشته شده توسط سامان در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 22:50 |
اي صبح بردميده به سوداي چشم تو
سرگشته‌ام هنوز ز غوغاي چشم تو

آبي‌ترين سلالة خورشيد خوانمش؟
خورشيد نيز غرقة درياي چشم تو

«من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت»
روياي دلنشين تماشاي چشم تو

از بار هيبتش غزلم سرمه درگلوست
تا بر نشسته سرمه به بالاي چشم تو

دلداده را هرآينه در سينه آتش است
چون لاله از عذاب تمناي چشم تو

عالم تمام نشئه يك قطره اشك توست
تا غرق بوسه كرد سراپاي چشم تو

يوسف كجاست تا كه دهد مصر را خراج
يابد مگر وصال زليخاي چشم تو

اي صبح بردميده و شب آرميده باز
در سايه‌سار چشمه زيباي چشم تو

ما دل بر آتش تو نهاديم و سرخوشيم
از بادة چكيده ز ميناي چشم تو

 

 

مرسی ونوس

+ نوشته شده توسط سامان در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 22:45 |
در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان

                                                              شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 

عشق حیات  عاشق را تشکیل می دهد والا معشوق بهانه است.

 

.  در سقوط افراد در چاه عشق ، قانون جاذبه تقصیری ندارد

 

 

ای زیبا خود را در عشق بیاب نه در چاپلوسی آینه

+ نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 11:43 |

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

 من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید

و خدا می داند ....... سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود.

+ نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 11:40 |
 

برقــرار باشی و سبــز
گل من تـازه بمـون
نفسم پیــش کش تــو
جای من زنــده بمون
باغ دل بی تــو خزون
موندنــی باش مهربــون
تو که از خود منــی
منــو از خودت بدون
غزل و قافیــه بی تو
همه رنگ انتــظاره
این همه شعر و ترانــه
همه بی عطر و بهــاره
موندنــی باشی همیشه
لب پاییزو نبــوسی
نشه پر پر شی عزیــزم
مهربون گلم نپــوسی

+ نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 11:39 |

چشمهایت كودكانی معصوم اند!

و نگاهت لبریز شیطنتهای همان كودكان معصوم!

كودكان عشق را می فهمند!

شبیه هیچكس و هیچ چیز نیستی! شبیه رویاهای من حتی!

بودنت معجزه است! به تو ایمان آورده ام!

حسادت كن !!

كه من به زندگی حتی ،كه خانه حضور توست، حسادت می كنم!

به شب كه خواب را به چشمان تو هدیه می كند!

به ماه كه هم بغض لحظه های توست!

به ستاره كه نورش را از خورشید نگاه تو می گیرد!

به روشنی كه چشمه واژه های توست!!

به زندگی حتی!

نه! خسته نمی شوم! از روزها و ماهها و سالها به چشمان تو خیره شدن!

تو كه باشی، زندگی معنای زیبای عشق را می فهمد،

و من معنای بودن را!

چگونه می شود از با تو بودن خسته شد؟

تو، كه عشق در دستان معجزت معنی می شود،

تو، كه نام مقدست را همیشه ذكر می گویم،

تو كه معنای معصومیتی!

كاش واژه می شدم، بر زبان عاشق تو جاری می شدم!

كاش شب بودم، ماه بودم، ستاره و روشنی بودم!!

كاش هرچه كه بودم،هر جا كه بودم،

با تو بودم، با تو می ماندم و با تو می رفتم!

با من باش، برای تنفس این هوای مسموم،عطر پاك نفسهای تو را نیازمندم!

دوستت دارم!، همین !، كفایت می كند!

دوستت دارم! همین برای هزارسال لبریز تو بودن كافی است!

همین برای تحمل آنچه تحمل پذیر نیست، كافی است!

همین برای ثانیه شماری با تو بودن كافی است!

همین برای رد شدن از تمام دیوارها كافی است!

دوستت دارم، آری !، همین برای ادامه حیاتم كفایت می كند

 

+ نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 11:38 |

کاش ...

کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد ...

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد ...

کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردن آن نیازی به شهامت نبود ...

 کاش مهتاب با کوچه های تاریک آشنا بود ...

 کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد ...

و ای کاش دوستی به قدری حرمت داشت که شکستنش به این زودی ها رخ نمیداد ... .

+ نوشته شده توسط سامان در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 14:37 |