ای دوست من. من ان نیستم که می نمایم.نمود پیراهنیست که به تن دارم.پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد. ان "من"ی که در من است ....ای دوست....در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند. ناشناس و در نیافتنی.من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری.زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل ارزوهای تو نیستند. هنگامی که می گویی:"باد به مشرق می وزد"من می گویم :"اری به مشرق می وزد".زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی مندر بند باد نیست.بلکه در بند دریاست. تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من هم نمی خواهم که تو در یابی.می خواهم در دریا تنها باشم ××××××××××.زیبا پیداست!پیدا زیباست!زیبا خداست *** ای کاش ارزش در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری