داستان طولانیه ولی خیلی آموزنده و زیباست . بخونید و لذت ببرید :

 شبی دزدی وارد کلبه درویشی شد . قرص ماه کامل بود و دزد اشتباهن

 از آنجا سر درآورده بود- وگرنه درویش آه در بساط ندارد که با ناله سودا کند

 -  دزد مات و مبهوت مانده بود ، چون به هر جا چشم می دوخت ، آنجا

چیزی نبود و ناگهان مردی را می بیند که با شمعی در دست نزدیک می آید . مرد می گوید :

((در تاریکی دنبال چه میگردی؟؟ پس چرا مرا از خواب بیدار نکردی ؟ من درست نزدیک در خوابیده بودم . می توانستم همه خانه را به تو نشان دهم .))
و او چنان ساده و بی غل و غش می نمود که گویی حتی تصورش را هم

نمی کرد کسی دزد باشد . دزد در برابر صفا ، سادگی و معصومیت او زبان

به اقرار گشود و گفت :

((می دانی ؟ من دزدم !)) درویش گفت : ((چه اهمیتی دارد ، به هر حال هر کس باید یک کاره ای

باشد . موضوع این است که من سیسال آزگار است در این خانه هستم و

 چیزی نیافته ام . پس بیا با هم بگردیم شاید چیزی پیدا کنیم و اگر چیزی

 یافتیم میتوانیم با هم شریک شویم .
 دزد کمی ترسیده بود.آن مرد آرام عجیبی به نظر میرسید ! یا دیوانه است

یا پناه بر خدا ، کی میداند چه جور آدمی است ؟ او می خواست پا به فرار

بگذارد . درویش فقط یک پتو داشت همه دار وندارش همین بود و آن شب

شبی سرد بود .بنابراین رو به دزد کرد و گفت :
این طوری دست خالی اینجا را ترک نکن ، مرا خوار نکن والاٌ من هرگز نمی

توانم خودم را ببخشم که مردی فقیر نیمه شب به خانه ام آمد و مجبور شد

 دست از پا درازتر بازگردد . این پتو را بردار و برو.به دردت می خورد بیرون

 خیلی سرد است .

او دزد را با پتو پوشاند . دزد که داشت پاک عقلش را از دست می داد گفت

داری چیکار میکنی ؟ من دزدم!))
درویشض گفت چه اهمیتی دارد ؟ در این دنیا هر کسی باید برای

خودش کسی باشد و به هر حال کاری انجام دهد . تو کارت دزدی است چه

 اهمیتی دارد؟ شغل شغل است ! خیر ببینی فقط کارت را خوب انجام بده

. دم به تله نده وگرنه به دردسر می افتی!

دزد گفت: ((توآدم عجیبی هستی ، تو خودت لخت و عوری ، هیچ چیز

نداری))

درویش گفت خیالت راحت باشد چون من از این به بعد به همراه تو می

 آیم ! فقط این پتو مرا در خانه نگه می داشت؛ وگرنه در این خانه که چیزی

نیست . پتو را هم که به تو بخشیده ام . من با تو می آیم اینطور که

پیداست تو خیلی چیزها داری . چه شراکت خوبی! من همه چیزم را به تو

دادم و تو می توانی کمی از دارایی ات را به من بدهی . منصفانه است!
دزد نمی توانست باور کند . تنها در این فکر بود که از آنجا و از دست آن مرد

کذایی فرار کند. او گفتنه ، من نمی توانم تو را با خود ببرم.من زن و

 بچه دارم. اگر مردی برهنه را به خانه ام ببرم ، همسایه ها چه خواهند
گفت؟))

درویش گفتدرسته ، باعث شرمندگی ات نخواهم شد . پس برو. من در

این خانه می مانم.)) و دزد داشت از در بیرئن می رفت که درویش گفت

کمی درس ادب و احترام بیاموز! پتویم را به تو بخشیدم و تو حتی از من

تشکر هم نکردی. پس اول از همه از من تشکرکن که حالا حالا ها به دردت

 می خورد . دوم این که وقتی به این جا آمدی در را باز گذاشتی حالا که

داری می روی در را ببند! نمی بینی هوا چقدر سرد است؟هیچ فکر نمی

کنی من تنها پتویم را به تو داده ام و هیچ چیز تنم نیست؟

دزدی که دزدی ، اما مروت و جوانمردی ات کجا رفته؟ من آدم سختگیری

هستم چنین رفتاری را نمی توانم تحمل کنم . زود باش بگو متشکرم!
دزد مجبور شد بگویدمتشکرم قربان!))بعد در را بست و پا به فرار

 گذاشت .خودش هم باورش نمی شد چه اتفاقی افتده بود .او تا صبح

چشم بر هم نگذاشت و بارها و بارها آن صدا را بخاطر آورد او هرگز صدایی

به این قدرت و صلابت نشنیده بود ، در حالی که آن مرد آسمان جل آه

نداشت که با ناله سودا کند!

روز بعد پس از مدتی پرس و جو دریافت که این مرد فقیر استادی بزرگ بود.

 واقعن چه ناشیانه به کاهداان زده بود و چقدر زشت که به صرقت از خانه

مرد فقیری رفته بود که هیچ چیز نداشت اما هر چه بود استاد بزرگی بود
.

دزد گفتمن خودم این را با تمام وجود احساس کردم که او آدم بسیار

عجیبی است. در تمام زندگی ام با افراد مختلفی از فقیرترین تا ثروتمندترین

 آدم ها برخورد داشته ام ، اما هرگز ... حتی یادم که می آید لرزه بر اندامم
می نشیند.

دزد پس از چند ماه دستگیر شد و در دادگاه قاضی از او پرسیدمی

توانی کسی را نام ببری که در این حوالی تو را بشناسد؟))
او گفتبله ، یک نفر مرا می شناسد)) و بعد نام آن استاد را برد.قاضی دادگاه گفت(کافی است، آن استاد را احضار کنید . شهادت او با شهادت ده هزار نفر از مردم عادی برابر است. گفته او درباره تو برای صدور حکم کفایت خواهد کرد.))
قاضی دادگاه از استاد پرسید(این مرد را می شناسی؟)) او جواب داد

(می شناسم؟ با هم شریک هستیم! او رفیق من است . حتی نیمه شبی

 به ملاقاتم آمد . آن شب به قدری سرد بود که پتویم را به او دادم . او از این

پتو استفاده می کند، خودتان می بینید. این پتو در سراسر این دیار مشهور

است، همه می دانند که مال من است.))

قاضی گفت(او دست شماست و دزدی می کند؟)) استاد (هرگز! او هرگز نمی تواند دزد باشد .او چنان سریف است که وقتی پتو را به او دادم گفت متشکرم قربان ! و از منزلم بیرون رفت ، آ]سته در را بست . او مرد نازنینی است.))
قاضی گفت(اگر این طور باشد ، پس اقرار همه شاهران عینی مبنی بر


 دزد بودن این شخص باطل می شود و او آزاد است.))

درویش از آنجا بیرون رفت و دزد به دنبالش روان شد. درویش گفت(چه

کار می کنی؟ چرا داری همراهم میایی؟)) او گفت : ((حالا دیگر هرگز نمی

 توانم تورا ترک کنم. تو مرا دوست و شریک خود خواندی. تا بحال کسی به

 من احترام نگذاشته بود. تو اولین کسی هستی که گفتی من مرد شریف

 و نازنینی هستم.من نزد تو می نشینم تا یاموزم که مثل تو باشم . تو این

پختگی را از کجا آورده ای ؟ دیدن قضایا به شیوه ای کاملن متفاوت را از کجا

آموخته ای؟))

درویش گفت(هیچ می دانی آن شب بر من چه گدشت؟ تو رفته بودی و

 من بدون پتو چنان سرد بود که خوابیدن ممکن نبود. من فقط ان جا کنار پنجره نشستم و قرص ماه را تماشا می کردم و این شعر را سرودم:

  اگر به قدر کافی ثروتمند بودم این قرص ماه را به آن فقیری می بخشیدم که در تاریکی شب ، در کلبه یک درویش چیزی را جستجو می کرد. من این قرص ماه را می خبشیدم ، اگر به قدر کافی ثروتمند بودم ، ولی هیهات که خود فقیر و بی چیزم .))

 بیا تا شعری را که نوشته ام به تو نشان دهم.من ان شب گریستم ، آخر

دزدها چند چیز را باید بیاموزند. وقتی به سراغ امثال من می ایند حداقل باید

یکی دو روز پیش تر خبر بدهند تا ما بتوانیم چیزی تدارک ببینیم که آن ها

 دست خالی برنگردند و چه خوب شد که در دادگاه یاد من افتادی وگر نه

 آن ها آدم های خطرناکی هستند و ممکن بود با تو بدجوری تاکنند . من

همان شب به تو پیشنهاد کردم که با هم شریک باشیم اما تو قبول نکردی

. حالا تازه به این فکر افتادی که با من همراه باشی؟ اشکال ندارد ، بیا .

هرچه داشتم با تو قسمت می کنم اما چیزی که من دارم مادی نیست ،
 چیزی نیست که بتوانی با چشم آن را ببینی.

دزد گفت( خودم آن را احساس می کنم. آن چیزی نامرئی است.اما تو

جانم را نجات داده ای و حالا زندگی ام به تو تعلق دارد . از آن هر چه می

خواهی بساز ، من تا بحال فقط آن را به هدر داده ام . ترا که می بینم در

چشمانت که نگاه می کنم ، یک چیز برایم مسلم است : این که تو می

توانی نرا دگرگون کنی . من همان شب ، عشق را در وجودم حس کردم .))    


برگرفته از کتاب : بلوغ (هنر زندگی کردن ، از جهل تا معصومیت ، عشق و ازدواج )  ، اشو