تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من ، آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما
سیب نداشت
                                                                                حمید مصدق

 

جواب فروغ به حمید مصدق

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


کوتاه اما به یاد ماندنی

*******در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست

دل من كه به اندازه یك عشق است به بهانه‌های ساده خوشبختی خود می‌نگرد

 

*******كدام قله ، كدام اوج مرا پناه دهید ای زنان ساده كامل....

من پری كوچك غمگینی را می‌شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد و دلش را در یك نی‌لبك چوبین می‌نوازد آرام آرام....

 

*******این جهان پر از صدای حرکت  پاهای مردمیست که همچنان که تو را می بوسند ،( با تشکر از شکیبا جان)

 

 در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

 

 

*******آه ای زندگی من آینه ام
 
از تو چشمم پر از نگاه میشود
 
ورنه گر مرگ بنگرد در من
 
روی آئینه ام سیاه شود
 
 
 
*******میسوزم از این دو رویی و نیرنگ,یکرنگی کودکانه میخواهم,ای مرگ از لبان خاموشت,یک بوسه جاودانه میخواهم
 
 
 

کاش در بستر تنهایی تو

پیکرم شمع گنه می افروخت

زین گنهکاری شیرین می سوخت

ریشه زهد تو و حسرت من

 

 

********زندگی نبرد بی فرجام لحظه هاست

                         هدف جنگیدن

                        خون دادن و به خون غلتیدن است

            هدف پیروز شدن نیست

                   که حریفی در این میانه نیست

                                      زندگی نبرد بی پایان میان من و من است

                                 گرچه هنوز مشخص نیست،

که این نبرد مدام ، بر سر چیست !

 

 

*******نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای ناگفته

 

 

 

********چیستم من زاده یك شام لذت بار

ناشناسی پیش میراند در این راهم

روزگاری پیكری بر پیكری پیچید

من بدنیا آمدم بی آنكه خود خواهم....

 

 

********سلام ای شب معصوم!
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

 

 

********شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو میگریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

 

 


 

فتح باغ

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و اینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آعوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
 سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایقهای سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن ها مان در طراری و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
نهذن
سخن از زندگدگی نقره ای آولزی است
که سحرگاهان فواره کوچک میخواند
مت در آن جنگل سبز سیال است
شبی از خرگوشان وحشی و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدفهای پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقالان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و سکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظامت نیست
سخن از روز است و پنجرههای باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ما است
که پلی از پیغلم عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بعضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم از بلندیهای برج سپید خود
به زمین می نگرند

از یادداشتهای پراکنده فروغ

 

دلتنگی

زیرا در آسمان

شیرازه سفرنامه ام را

از آفتاب دوختم

در کوچه های بی بازو

                                درگاههای بی زن ،

با آفتاب سوختم

 تصویر این شکستگی اما سنگین است

تصویر این شکستگی ای مهربان     

                                         ای مهربانترین

تعادل روانی آیینه را به هم خواهد ریخت ،

مرا به باغ کودکی ام مهمان کن !

زیرا من از بلندی های مناجات

                                       افتاده ام

وقتی که صبح ، فاصله دست و پلک بود

صحرا پر از سپیده دم می شد

با حرف های لحظه به لحظه

با دست های من ،

                         که شکل های مشکوک را

                         پر چین و توطئه را

                                                از روی صبح بر می چید.

اینک تمامی آبی های آسمان

در دستان مرطوبم جاری است

و ز جاده های بدبخت

گنجشک غروب را به خانه امان آورده اند

گنجشک های بیکار

گنجشک های روز تعطیل .

                                                 

دیدار در شب

و چهره ی شگفت

از آنسوی دریچه به من گفت

" حق با كسی است كه می بیند

من مثل حس گم شدگی وحشت آورم

اما ای خدای من

آیا چگونه می شود از من ترسید؟

من، من كه هیچ گاه جز بادبادكی سبك و ولگرد

بر پشت بام های مه آلود آسمان

چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانه ی قبرستان

موشی به نام مرگ جویده ست "

و چهره ی شگفت

با ان خطوط نازك دنباله دار سست

كه باد طرح جاریشان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون می كرد

وگیسوان نرم و درازش

كه جنبش نهانی شب می ربودشان

و بر تمام پهنه ی شب می گوشودشان

هم چون گیاه های ته دریا

در آن سوی دریچه روان بود

و داد زد

"باور كنید

من زنده نیستم "

من از ورای او تركم تاریكی

و میوه های نقره ای كاج را هنوز

می دیدم، آه ، ولی او...

او بر تمام این همه می لغزید

و قلب بی نهایت او اوج می گرفت

گوئی كه حس سبز درختان بود

وچشم هایش تا ابدیت ادامه داشت.

حق با شماست

من هیچ گاه پس از مرگم

 جرئت نكرده ام

كه در آینه بنگرم

و آن قدر مرده ام

كه هیچ چیز، مرگ مرا دیگر ثابت نمی كند

آه

آیا صدای زنجره ای را

كه در پناه شب، به سوی ماه گریخت

از انتهای باغ شنیدید؟

من فكر می كنم كه تمام ستاره ها

به آسمان گم شده ای كوچ كرده اند

و شهر، شهر چه ساكت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

كه بوی خاكروبه و توتون می دادند

و گشتیان خسته ی خواب آلود

با هیچ چیز روبرو نشدم

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گوئی ادامه ی همان شب بیهوده ست."

خاموش شد

و پهنه ی وسیع  دو چشمش را

احساس گریه تلخ  و كدر كرد

" آیا شما كه صورتتان را

در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می كنید

كه زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله ی زنده نیستند؟

گوئی كه كودكی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب _ این كتیبه ی مخدوش كه در  خطوط اصلی آن دست برده اند_

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد كرد

شاید كه اعتیاد به بودن

و مصرف مدام مسكن ها

امیال پاك و ساده و انسانی را به ورطه ی زوال كشانده ست

شاید كه روح را

به انزوای یك جزیره ی نامسكون تبعید كرده اند

شاید كه من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان كه صبورانه بر نیزه های چوبی خود تكیه داده اند

آن بادپا سوارانند؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاك بلند اندیش؟

پس راست است ، راست،  كه انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودری  دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند؟

اكنون طنین جبغ كلاغان

در عمق خواب های سحر گاهی احساس می شود

آئینه ها به هوش می آیند

و شكل های منفرد و تنها

خود را به اولین كشاله ی بیداری

و به هجوم مخفی كابوس های شوم

تسلیم می كنند.

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون، كه جز حماسه ی خونین نمی سرود

و از غرور، غروری كه هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمی زیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می كنم: نه صدایی

و خیره می شوم: نه ز یك برگ جنبشی

و نام من كه نفس آن همه پاكی بود

" دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند."

لرزید

و بر دو سوی خویش فرو ریخت

و دست های ملتمسش از شكاف ها

مانند آه های طویلی به سوی من پیش آمدند

" سرد است

و باد ها خطوط مرا قطع می كنند

آیا در این دیار كسی هست كه هنوز از آشنا شدن

با چهره ی فنا شده ی خویش

وحشت نداشته با شد؟

آیا زمان آن نرسیده ست

كه این درچه باز شود باز باز باز

كه آسمان ببارد

ومرد، بر جنازه ی مرده ی خویش

زاری كنان نماز گذارد؟"

شاید پرنده بود كه نالید

یا باد، در میان درختان

یا من، كه در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تاسف و شرم و درد بالا می آمدم

و از میان آن پنجره می دیدم

كه آن دو دست، آن دو سرزنش تلخ

و هم چنان دراز به سوی دو دست من

در روشنایی سپیده دمی كاذب

تحلیل می روند

و یك صدا كه در افق سرد

فریاد زد:

" خدا حافظ"