دکتر شریعتی

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

کجاییم

چقدر با همه  حرفها بیگانه شده ام !

کجایم ؟همچون پرنده ای بلند پرواز برفراز همه ی شعر ها و عشق ها ، همه ی فهم ها و حرفها چرخ میخورم؛

دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهاریمی که از غیب بر زمین فرو میکوبد،میبارد  میبارد.!

هر قطره ای کلمه ای ،چه زلال ، چه خوب .....

فقر

می خواهم بگویم ...... 
فقر همه جا سر می كشد ....... 
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ...... 
فقر ،چیزی را « نداشتن » است ، ولی آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست ....... 
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتاب های فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ...... 
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد می كند ...... 
فقر ، كتیبه سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند ..... 
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته می شود ..... 
فقر ، همه جا سر می كشد ........ 
فقر ، شب را« بی غذا » سر كردن نیست .. 
فقر ، روز را « بی اندیشه» سر كردن است ..

بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند

!معنایش جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن


دکتر علی شریعتی

خدایا رحمتی کن تا ایمان; نام و نان برایم نیاورد , قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم

تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند , نه از آنها که پول دین میگیرند و برای دنیا کار میکنند.....

تو باش

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

 

اگر شریف و درستکار باشی فریب می دهند، ولی شریف و درستکار باش.

 

آن چه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی

 سازنده باش.

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.

 

نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

 

بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

 

و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خدا است، نه میان تو و مردم.

زیبایی

اگر دروغ رنگ داشت ؛

هر روز شاید ؛ 

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست 

و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛ 

عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود ؛ 

محال نبود وصال ! 

و عاشقان که همیشه خواهانند؛ 

همیشه میتوانستند تنها نباشند 

..........

   

اگر گناه وزن داشت ؛ 

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ؛ 

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ... 

و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود ؛ 

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛ 

و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم

اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛ 

با اولین خمیازه به خواب میرفتیم 

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم

اگر خواب حقیقتداشت ؛ 

همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی بدون گنج نبود ...

ولی گنج ها شایدبدون رنج بودند

  

اگر همه ثروت داشتند ؛ 

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمیپرستیدند 

و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛ 

تا دیگران از سر جوانمردی ؛ 

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند 

اما بی گمان صفا و سادگی میمرد .... 

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود ؛ 

همه کافر بودند ؛ 

و زندگی بی ارزشترین کالا بود 

ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود ؛ 

به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم؟ 

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟ 

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟ 

آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم .... 

اگر عشق نبود 

اگر کینه نبود؛ 

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

اگر خداوند ؛ 

یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد 

من بی گمان 

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا 

انگاه نمیدانم 

براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت


دکتر شریعتی

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی

دکتر علی شریعتی: چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با این حال مدام ادعای عشق میکنند

انسان از زبان دکتر علی شریعتی

انسان به اندازه برخورداریهایی که دارد انسان نیست، بلکه درست بالعکس انسان به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است و هر چه قدر فاصله " بودن " تا " شدن " زیادتر باشد، او آدمتر است. آن چیزی که هستیم تا آن چیزی که می خواهیم باشیم، وسعت آن فاصله محک و میزان و معیار تعالی اندیشه و تفکر و شخصیت انسان است!


 

پریشانم،

پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی،
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمیگویی؟
خداوندا !
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفـتر
عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی؟
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت،از این بودن،از این بدعت
خداوندا تو مسولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!!!

قرآن! من شرمنده توام – دکتر شریعتی


قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت

می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به

یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

مهربان باش

 مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند,ولی آنان را ببخش .

 اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند,ولی مهربان باش .

 اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت,ولی موفق باش.

 اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند,ولی شریف و درستکار باش .

 آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند,ولی سازنده باش .

 اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند,ولی شادمان باش .

 نیکی های درونت را فراموش می کنند.ولی نیکوکار باش .

 بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

 ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم

 دکتر علی شریعتی

نکات

آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم ٬ 
آنچه دوست داریم نداریم
و آنچه داریم دوست نداریم ٬ و عجیب است هنوز امیدوار
به فردائی روشن هستیم
..


همیشه شیرین ترین توت ها پای درخت ریخته در حالی که ما

برای چیدن توت های کال چشم به بالاترین شاخه ها داریم



من در کشوری زندگی می کنم که زبانش "پارسی" است، اما به آن

"فارسی" می گویند، چون در زبان "عربی" "پ" وجود ندارد


غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست

داشته شدن...وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان

دارد ...و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه

دوانده؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر،

هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر. تقصیر از ما نیست؛ 

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند



جهان برایم دیگر هیچ نداشت


و من دلیر،مغرور و بی نیاز اما نه از دلیری و غرور و استغنا،

که از نداشتن، از نخواستن.

زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد

هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد

و من تهیدست تر از آن که از دست دادنی مرا بترساند



من مدت‌هاست در تاریخ می‌گردم تا انسان‌هایی را که

خوب مرده‌اند بیابم، و مردن‌هایی سخت زیبا و پرشکوه

یافته‌ام. بی‌شک آنهایی که می‌دانند چگونه باید مرد،

می‌دانسته‌اند که چگونه باید زیست


چه بسیار دلهایی که می پرستند و نیکی می ورزند

و پرستش و تقوی و نیکی نیز در آنها زشت و آلوده و پلید است.

و چه دلها که عشق می ورزند و گناه می کنند

و خطا و هوس و گناه نیز در آنها زیبا و پاک و زلال است.

دکتر علی شریعتی                                              (مرسی ....سهراب)



انسان از زبان دکتر علی شریعتی

انسان از زبان دکتر علی شریعتی

انسانها چهار گونه هستند،

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

 

دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

گاهی گمان نمی کنی، ولی می شود!


گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود!


گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است


گاهی نگفته،قرعه به نام تو می شود


گاهی گدای گدای گدایی و بخت یار نیست!


گاهی تمام شهر گدای تو می شود


زیبا اندیشان به زیبایی رسند

دکتر شریعتی : با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تعظیم فرود نیاورم

 

 

از تنهایی به میان مردم می گریزم

 و از مردم به تنهایی پناه می برم.

 راست می گفتی نیما :

 " به كجای این شب تیره بیا ویزم

 قبای ژنده خود  را ! "

 

 

 

در این دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند، چه سخت است انسان بودن و ماندن، پس چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار.

 

 

 

اضطرابها همه زاده انتظارهاست

چه قدرت غنی ایست در ناگهان هیچ نداشتن

 

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كویر است

 

 

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با کفشهای او راه بروم.

 

 

اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلبها معمولا با کلماتی که نا گفته می مانند می شکنند

 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

 

 

قلم زبان خداست. قلم امانت آدم است. قلم ودیعه عشق است . هرکسی را توتمی است و قلم توتم ماست ، قلم توتم من است ، قلم توتم ماست .

به قلم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند که توتم مقدسم را نمی فروشم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم و به انگشت تزویرش نمی سپارم.

دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم . چشم هایم را کور می کنم ، گوش هایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتانم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم اما قلمم را به بیگانه نمی دهم.

 

 

 

نه... من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است می خواهم فریاد بزنم! اما اگر نتوانستم سکوت می کنم خاموش بودن بهتر از نالیدن است ... به من بگو نگو ، نمی گویم؛ اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم من می فهمم..!

 

 

 

·        وقتی که بود نمی­دیدم

·        وقتی می­خواند نمی­شنیدم

·        وقتی دیدم که نبود

·        وقتی شنیدم که نخواند

·        چه غم­انگیز است وقتی چشمه­ای سرد و زلال

·        در برابرت می­جوشد و می­خواند و می­نالد

·        تو تشنه­ی آتش باشی و نه تشنه­ی آب

·        و چشمه که خشکید از آن آتش که تو تشنه آن بودی

·        بخار شد و به هوا رفت

·        و آتش زمین را تاخت و در خود گداخت

·        و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید

·        تو تشنه­ی آب گردی و نه تشنه آتش

·        و عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می­گداخت ...

 

 

 

 

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست
ولی در نماز پایان است
شاید این بدان معناست
که پایان نماز آغاز یک دیدار است

 

 

 

سجده كسی مورد قبول است كه غروری برای شكستن داشته باشد

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؛

نمی‌خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت؛

ولی بسیار مشتاقم؛

از خاك گلویم سوتكی بسازد.

گلویم سوتكی باشد؛

بدست كودكی گستاخ و بازیگوش

و او

یكریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته‌تر سازد.

بدین سازد بشكند در من،

سكوت مرگبار را

 

 

 

 

 

سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد

 

خدایا ! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با "نخواستن" و "نداشتن" روئین تن نکن .
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان . اضطراب های بزرگ... غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عظیم را به جانم ریز .
خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق باش تا در جهان عصیان مطلق باشم .
خدایا ! خودخواهی را چنان در من بکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم .
خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم .
خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز..
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

 

انسان نقطه ای است ما بین دو بینهایت

                                                   بینهایت  لجن

                                                                بینهایت فرشته

 

 

 

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست...... او جانشین تمام نداشته های من است

 

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند

...! **دکتر علی شریعتی**

 

 

 

 

در بیکرانه ی زندگی ۲ چیز است که افسونم می کند: **

آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست

و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست

 

 

**نمی توانم فرمول موفقیت را به شما بدهم اما می توانم فرمول شکست را برایتان بنویسم :

بکوشید همه را راضی کنید.

 

 

 

 

 

 

 

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن

کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم

 (دکتر علی شریعتی)

 

 

مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند ، گدایی عشق میکنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند ، اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند. "دکتر علی شریعتی

 


کار بی چرا

عشق تنها کار بی چرای عالم
 است
چه آفرینش بدان پایان می گیرد .

معشوق من چنان لطیف است

که خود را به (( بودن )) نیالوده است

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد

نه معشوق من بود .
__________________
زیبا پیداست!پیدا زیباست!زیبا خداست

***
ای کاش ارزش در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری

یه جمله زیبا از دکتر علی شریعتی(2)

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )

 

..........................................................................................

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعدش منم

و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان

سرت را تکان می دهی و می گویی:

نه، هیچ كدام.

هیچ كدام اینها نیست، چیز دیگری است.

یك حادثه دیگری و خلقت دیگری

و داستان دیگری است

و خدا آن را تازه آفریده است.

 

.......................................................................................................

 

ای جاودانه ترین . . .

 آن گاه كه عشق زمینی را تجربه می كردم ، دلم چیزی فراتر می خواست .

 خط بطلان بر تمام آن ها كشیدم و دل در گرو عشق تو سپردم .

 نوری از عشق تو مرا در گرفت . چه عشقی و چه حلاوتی ، چه نعمتی . . .

خداوندا ! عشقت را از من دریغ نكن .

 

......................................................................................

خدایا !

اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید این شبه ادم های اندک را متوجه شوم،چه دوست تر می دارم ، بزرگواری گول خور باشم تا هم چون اینان کوچکواری گول زن!

 

...............................................................................

 

دکتر شریعتی گفتند: آدمها همانند صفر هستند. بعضی همانند صفری که جلو اعداد قرار می گیرد و ارزش میدهد به دیگران سود و ارزش میبخشند و بعضی متاسفانه همانند صفر قبل از اعداد نه ارزشی می دهند و نه ارزشی دارند.

امیدوارم در این چند روز زندگی در دنیا مفید باشیم و ارزش ببخشیم نه خدای نکرده چون صفری قبل از اعداد

 

......................................................................................

 

********دکتر شریعتی انسانها را در چهار گروه قرار داده:**********

 

۱ - آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند: مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

 

۲- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند: عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

3- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند: آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند: شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

 

......................................................................................

 

 

خداوندا

 اگر روزی بشر گردی

 ز حال ما خبر گردی

 پشیمان می شوی از قصه خلقت

 از این بودن از این بدعت

 خداوندا

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

 چه زجری می کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

...........................................................................................

 

انسان گرفتار جهار زندان است:
طبیعت ... جامعه ... تاریخ ... خویشتن !

.......................................................................................

 

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند .
"
تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است
.
"
تنها" بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم
.

..............................................................................

 

 

 خـدایا تـو چگونه زیـسـتـن را به مـن بـیاموز مـن خـود چگونه مُـردن را خـواهـم آموخـت .

من تا بحال فکـر می کـردم که راه ِ زندگی کـردن را می آموزم غافـل از اینکه راه ِ مردن را می آموخـتم .

انسان با یک دست زندگیش را می سازد و بـا دست دیگـر آنـرا ویـران می کند .

بـزرگترین آزادی بشر توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرشهای خویشتن است.

خود را سرزنش نكنید، زیرا خود باوری را كاهش می دهد .

سعی كنید آن كاری را انجام دهید كه می خواهید، سپس مودبانه ، اما محكم تمام خواسته های دیگران را نپذیرید .

اجازه ندهید كه محرومیتهای شما ، مانع استفاده از نعـمتهایتان شوند.

در زمان تنش و فشار عصبی به خاطرات خوش و دوران شیرین زندگیتان فكر كنید .

هیـچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیـر نیست .

اغلب مردم تقریباً به همان اندازه ای شاد هستند كه ذهن خود را برای آن مهیا كرده اند.

مـحرومـیـت استعدادهایی را شكوفـا می سازد كه در خوشیها پوشیده می مانند .

اغلب مشكلات در واقع ناشی از فـقدان تـفكر است .

بسیار كمتر از آنچه میدانیم ، می اندیشیم .

بسیار كمتر از آنچه دوست داریم ، می دانیم .

و بسیار كمتر از آنچه باید دوست داشته باشیم ، دوست داریم .

علی شریعتی

 

................................................................................

 

 

حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست

بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است

بنا بر این اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به نا گفته هایش گوش بسپار.

 

 

 

.........................................................................................

 

اگر میعادی نباشد ، رفتن چرا؟!

اگر دیداری نباشد ، دیدن چه سود؟!

و اگر بهشت نباشد ،

صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟!

اگر ساحل آن رود مقدس نباشد ،

بردباری در عطش از بهر چه؟

 

..................................................................................

 

 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند.

(دکتر علی شریعتی)

 

 

.................................................................

شعر «رانده»


دست بردار از این هیکل غم

که ز ویرانی خویش است آباد

دست بردار که تاریکم و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد

دست بردار ز تو در عجبم

به در بسته چه می کوبی سر

نیست می دانی در خانه کسی

سر فرو می کوبی باز به در

زنده این گونه به غم

خفته ام در تابوت

حرف دارم در دل

می گزم لب به سکوت

 

دست بردار که گر خاموشم

با لبم هر نفسی فریاد است

به نظر هر شب و روزم سالی است

گر چه خود عمر به چشم باد است

رانده اندم همه از درگه خویش

پای پر آبله لب پر افسوس

می کشم پای بر این جاده پرت

می زنم گام بد این را عبوس

پای پر آبله دل پر اندوه

از هی می گذرم سر در خویش

می خزد هیکل من از دنبال

میدود سایه من پیشاپیش

 

می روم با ره خود

سر فرو چهره به هم

با کسم کاری نیست

سد چه بندی به رهم؟

دست بردار! چه سود آید بار

از چراغی که نه گرماش ونه نور؟

چه امید از دل تاریک کسی

که نهادندش سر زنده به گور؟

 

می روم یکه به راهی مطرود

که فرو رفته به آفاق سیاه

دست بردار ازین عابر مست

یک طرف شو منشین برسر راه

 

مرا کسی نساخت

 

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !

او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!

......

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!

من از نورم٬  ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬  من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟

.....

الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو   نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟

.....

ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.

ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!

خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت :      آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!

 

فاطمه

خواستم که بگويم: فاطمه دختر خديجه بزرگ است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه همسر علــی است. ديــــدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر حسنيــن است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر زينب است. باز ديدم که فاطمه نيست.

نه اينها همه است و اين هــمه فاطمه نيست؛ فاطمه، فاطمه است.

ای کاش

ای کاش

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.

كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.

كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.

كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد

كاش كاش كاش

جملات کوتاه اما زیبا از دکتر شریعتی

*******در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد

*******

خدایا

بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم

هرکجا آزادگی هست ببخشایم

وهر کجا غم هست شادی نثار کنم

الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم

بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم

و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

 

*******روحی که پیام دارد نه مرید میطلبد نه عاشق.در رهگذر عمر چشم انتظار ایستاده است ووجودش ندائی است که آشنایی را میخواند
وحیاتش نگاهی که در انبوه این صورتکهای مکرر وبی مسئولیت وبی انتظار وبی اضطرلبی که بیهوده میگذرندچهره ی مانوس ومحرم
خویشاوندی را بیابد که بران موجی از حیرت افتاده است ودو نگاهش همچو دو کودک گم کرده مادر.در این دنیای بی پناه آواره اند

 

*******اگر تنها ترین تنها باشم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن هاست

 

*******دنیا را بد ساخته اند،كسی را كه دوست داری تو را دوست نمی دارد،كسی كه تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری،اما كسی كه دوستش داری و او هم تو را دوست دارد،به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است.

 

 

*******خدایا:چگونه زیستن را به من بیاموز

چگونه مردن را خود فرا خواهم گرفت

 

 

*******وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند

وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

وقتی گریستم گفتند بهانه است

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

 

*******نمی دانم بعد از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد,
گلویم سوتکی باشد،
به دست کودک گستاخ بازیگوش
و او
یکریز وپی در پی
دم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خستگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را...

 

*******ذات خویش را می جویم و نمی یابم، من سایه ی اویم، او كجاست؟

 

*******بگذار تا شیطنت عشق چشمان ترا به عریانی خویش بگشاید. هر چند‎ ‎انجا‎ جز رنج  و پریشانی نباشد‎ ‎, اما كوری را به خاطر آرامش تحمل مكن‎!

                                                                        

                             

دلیل بودن تو

دلیل بودن تو

هر کسی دوتاست
و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .


و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند


و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت

دوست داشتن_ عشق

عشق - دوست داشتن

 

.دوست داشتن از عشق برتر است ...
.
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
.
اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود
و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف
غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت
.
که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است
و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند
و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است
و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را
می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که
در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و
.
ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند
و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، در
آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس
از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است
دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری
ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم
خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و
آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر
بچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک
دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و
پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف - همچون روح
یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده
و زمزمه دردآلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد - هر لحظه
پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش
بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین
و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می زند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و « اندیشیدن » نیست
اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن
را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های
دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و
دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر
عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد
و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است
و
دوست داشتن « همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن » است

از کتاب کویر
دکتر علی شریعتی