دلنوشته


گاهی نیاز است دکتر به جای یک مشت قرص

برایت "فریـــــاد" تجویز کند...!


f21fee39f8c28617f4cb1263eedb687a-300

دلنوشته


گاهی نیاز است دکتر به جای یک مشت قرص برایت "فریاد" تجویز کند...!!


f21fee39f8c28617f4cb1263eedb687a-300

دنیای ما

همسایه ام از گرسنگی مرد ... اقوامش در عزایش گوسفندها سر بریدند.

غلط است

غلط است این تفکر که بپنداریم زندگی می گذرد

بپذیریم عزیز ؛ زندگی می ماند ؛ من و تو می گذریم

قبل تر ها

قبل تر ها
من تو بودمُ
تو من
الان
من هیچمُ
... و تو او
بده بستان مسخره ایست

سرباز

سربازهای شطرنج حق عقبگرد ندارند

در غیر اینصورت شاهی بی عرضه می دیدند كه فقط فرار بلد است

بی نام........ دوستم

زندگی در گذر اینه ها جان دارد
با سفرهای پر از خاطره پیمان دارد
زندگی خواب لطیفی است که گل می بیند
اضطراب و هیجانی است که انسان دارد
زندگی کلبه ی دنجی است که در نقشه خود
دو سه تا پنجره رو به خیابان دارد
گاه با خنده عجین است و گهی با گریه
گاه خشک است و گهی شر شر باران دارد
زندگی مرد بزرگی است که در بستر مرگ
به شفابخشی یک معجزه ایمان دارد
زندگی حالت بارانی چشمان تو است
که در ان قوس و قزح های فراوان دارد
زندگی ان گل سرخی است که تو می بویی
یک سراغاز قشنگی است که پایان دارد

اگر به قاب چشمانم پا بگذاری

 

اگر به قاب چشمانم پا بگذاری

اگر از آن سوی پنجره رویا، برایم دست تکان دهی

اگر حضور سبز معنی را

به صداقت خوش رنگ بارانی پیوند دهی

اگر ترانه های تاریک گریه را

به خنده ای از ته دل روشن کنی

به پاس همه مهربانیهایت

دلم را در لابه لای آواز و نغمه تقدیمت میکنم .

همیشه ماندنی، همیشه راز

همیشه در دلم، ترو تازه بمان

بی ناااااامم

سلام بی نام دوست خوبم خوشحالم میکنی  به وبلاگم سر میزنی....... لطفا ایمیلتو برام بزار

احساس عجيبي ست...
آري احساس عجيبي مهمان دل مي شود هنگامي كه در برابر تمام نامهرباني هاي نامهربانان
لب فرو مي بنديم و به جاي آنكه تمامي دردهايي را كه به دل ارزاني داشتند،متقابلا جبران كنيم،لبخندي را بدرقه ي همه ي نامهري هايشان ميكنيم...
احساســــــي غـــريب توأم با آرامــــش... كه التيام بخش تمام آن دردهاست هر چند اسب سركش بي مهران را هواي رام شدن در سر نباشد.
بايد دل را با درد انس دهيم...درد هايي كه نه مي توان از هجومشان در امان ماند و نه مي توان ناديده فرضشان نمود.دردهايي كه مجمع اضداد هستند:
گاه دردند و گاهي نيز درمان...
دردهايي كه در اين دنياي آكل و مأكول بارها وبارها ميهمان ناخوانده ي دل مي شوند تا شايد بتوانند جنس آسماني دل را مبدل به سنگي كنند كه بتوان با آن آيينه دوستي ومحبت را در هم شكست،غافل از طـــــنين خاموش دل كه همواره فريـــــاد بر مي آورد كه:آري مي توان...
مــــــي توان از جنس آسمان بود...
مي توان درد را به سينه فشرد و دم بر نياورد. نه به دليل نــاتواني... نـــــــه ... بلكه براي تجلي انسانيت...تجلي احساس ...تجلي آن عشق حــــقيقي.
آري درد مفهوم وسيعي دارد كه هر جاني لايـــق آن نباشد.دردي كه پالايش دهنده ي روح انسانهاي عــــاقــبت انديش است .
اما...افسوس
افسوس كه عـــافــيت انديشان را فهم چنين دردي غير ممكن مي نمايد و سكوت را آيتي از جهالت و ترس مي پندارد و از آن گريزان است اما خاموشي تنها دليلــي مبني بر ناتواني در پاسخ ويا ترس نيست... شايد تفسيري از دوست داشتن باشد...
اما دريغ كه در اين روزگار دلها ديگر دل نيستند و عشق حقيقي را ديگر بهايي نـــيست.ديگر چشم ظاهر بين يــــاراي ديدن اين حقيقت را ندارد: آنجا كه تب هوس ،شهوت و تن پرستي بالا مي گيرد برچسب عشق بر آن مــي نهند وآنان را كه خالصانه در كوچه باغ عشق قدم نهاده اند را به بي عشقي و بي دلي متهم مي سازند تا بتوانند حد اكثر استفاده را ببرند...
و وقتي اين درد ها را آهسته و ترسان در بلور نازك دل مي نهي تا مبادا از هم فرو پاشد و سخني،كلامي و ســــلامي نمي گويي جهالت را دليل آن مي دانند وهنگامي كه اين چنين درد دل مي كني خـــــــدا داند كه چه گويند؟؟؟
هر چه بادا بـــــــاد...

با تشکر فراوان از حمیده

چند جمله از عارف بزرگ دکتر وین دایر

 

چند جمله از عارف بزرگ دکتر وین دایر:

 

 

دنیامانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم منوبده....“ و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیابگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت: ”چهخدمتی برایتان انجام دهم؟...“!!
 
 هركس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به كسی بزند، بیشترین زیان را خوداز آن خواهد دید، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروایخودش مسؤول است.

 به هر كاری كه دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیرا این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است.
 
 تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است. 
 
درستكارترین مردم جهان، بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند، حتا اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند. 

 برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه كن كنید.

از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید. 
 
 درونتو مشتی گوشت قرمز است كه دیدنش تو را با خودت مواجه نمی كند. تو لابلایآن گوشتهای قرمز درونت نیستی. آنجا را نگرد. خودت را در آرزوهایت خواهییافت.

 اگر مختارید كه بین حق به جانب بودن و مهربانی یكی را انتخاب كنید، مهربانی را انتخاب كنید.

دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو

برای تو می نویسم.

برای تو می نویسم.

برای تو که معنای باران را از ناودانها نمی پرسی و هیچگاه با کوهها قهر نمی کنی.

برای تو که پنجره را به خاطر دیدن خورشید دوست داری

و به یاسها به خاطر اینکه بوی یار دارند،  احترام می گذاری.

من در رسیدن به تو از پروانه ها بی پرواترم، پس چرا از من می گریزی؟

 چرا نمی گذاری پشت سر روح تو دو رکعت نماز بگزارم؟

چرا برای چشمهایم نامه نمی نویسی؟

چرا دلم را به خانه ات دعوت نمی کنی؟برای تو می نویسم.

می دانم که رودهای ملتهب جهان در پیراهن تو گم می شوندو رویاهای من

هر چقدر بدوند به تو نمی رسند. من هم با این قلم لنگ به تو نخواهم رسید.

من هر شب برای تو نامه می نویسم و صبحها قبل از اینکه آفتاب به کوچه ما بیاید،

 آن را به پای مرغ عشقی می بندم تا به تو برساند. آیا نامه های مرا می خوانی؟

 آیا باورت می شود که من هرگز بی یاد میوه های تابستان نمی خوابم؟

 برای تو می نویسم.

 

برای تو که از همه بهارها به فروردین نزدیکتری.

برای تو که از همه اردیبهشت ها به بهشت شبیه تری.

برای تو که پاییز را نیز دوست داری و زمستان را از خانه ات نمی رانی.

 من از همه زمستانها سردترم،

  می دانم، اما هیچ شبی بی یاد کبوترکان در برف مانده نخوابیده ام.

 برای تو می نویسم.

حرفهایم را در برف مگذار و به کاغذها بگو از واژه هایم روی برنگردانند.

 برای چشمهایم نامه بنویس.

  زودتر از پرنده های بی دانه در برف مانده ام. شاید تخیلم یخ بزند

راه در جنگلِ

اوهام گُم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتوِ خورشیدِ حقیقت باید.
وقتی از جنگلِ گُم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گرهِ کورِ گُمار
ناگهان

آبشاری از نور
بر سرت می ریزد
و آسمان
با همه پهناوریِ بی مرزش

در تو می آمیزد.
ای فراز آمده از جنگلِ کور!

هستیِ روشنِ دشت
آشکارا بادت!
بر لبِ چشمه خورشیدِ زلال
جرعه نور گوارا بادت

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند

 " عشق بورز به آنها که دلت را شکستند "

 دعا کن برای آنها که نفرینت کردند

 " درخت باش به رغم تبرها "

 بهارشو و بخند

 که خدا هنوز آن بالا با ماست

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

... خوب است


مثل همین باران بی‌سوال

که هی می‌بارد ....

که هی اتفاقا آرام و

شمرده

شمرده

می‌بارد....

 

                                                                                 سید علی صالحی

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

 می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
 
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

روزگارا,
که چنین سخت به من می نگری,
باخبر باش که پِژمردن من آسان نیست,
گرچه دلگیرم از دیروزم,
گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند,
لیک باور دارم
دل خوشی ها کم نیست!
زندگی باید کرد....!



مرسی (بهار_من)  بامعرفت

دیدار تورا العطش ای مرد حجازی!!!! ورزش: راه رفتن -دویدن-

پرواز-پرواز............ وقتی راه رفتن آموختی ، دویدن بیاموز ......

ودویدن که آموختی پرواز را ....... راه رفتن بیاموززیرا راههای که

می روی جزئی از تو می شوند ودویدن بیاموز زیرا مسافتی را که

می پیمایی برمساحت تو اضافه می کند وپرواز را یاد بگیر نه برای

آنکه از زمین جدا باشی پرواز را یاد بگیر به خاطر اینکه بین فاصله

زمین تا آسمان گسترده شوی من رفتن را از سنگ آموختم ،

دویدن را ازیک کرم خاکی .پرواز را ازیک درخت ! بادها از رفتن به

من چیزی نگفته بودند ، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی

شناختند . پلنگان دویدن را یادم نداند ، آنها آنقدر دویده بودند که آنرا

به دست فراموشی سپرده بودند وپرندگان پرواز را به من

نیاموختند ، زیرا آنقدر در پرواز خود غرق بودند که آن را کاملا" از یاد

برده بودند اما: سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را می

شناخت وکرمی که دراشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را می

فهمید ودرختی که پاهایش در گل بود از پرواز بسیار می دانست

آنها ، از حسرت بدرد واز درد به اشتیاق و .... از اشتیاق به معرفت

رسیده بودند........؟

زندگی به من یاد داد

داستان طولانیه ولی خیلی آموزنده و زیباست . بخونید و لذت ببرید :

 شبی دزدی وارد کلبه درویشی شد . قرص ماه کامل بود و دزد اشتباهن

 از آنجا سر درآورده بود- وگرنه درویش آه در بساط ندارد که با ناله سودا کند

 -  دزد مات و مبهوت مانده بود ، چون به هر جا چشم می دوخت ، آنجا

چیزی نبود و ناگهان مردی را می بیند که با شمعی در دست نزدیک می آید . مرد می گوید :

((در تاریکی دنبال چه میگردی؟؟ پس چرا مرا از خواب بیدار نکردی ؟ من درست نزدیک در خوابیده بودم . می توانستم همه خانه را به تو نشان دهم .))
و او چنان ساده و بی غل و غش می نمود که گویی حتی تصورش را هم

نمی کرد کسی دزد باشد . دزد در برابر صفا ، سادگی و معصومیت او زبان

به اقرار گشود و گفت :

((می دانی ؟ من دزدم !)) درویش گفت : ((چه اهمیتی دارد ، به هر حال هر کس باید یک کاره ای

باشد . موضوع این است که من سیسال آزگار است در این خانه هستم و

 چیزی نیافته ام . پس بیا با هم بگردیم شاید چیزی پیدا کنیم و اگر چیزی

 یافتیم میتوانیم با هم شریک شویم .
 دزد کمی ترسیده بود.آن مرد آرام عجیبی به نظر میرسید ! یا دیوانه است

یا پناه بر خدا ، کی میداند چه جور آدمی است ؟ او می خواست پا به فرار

بگذارد . درویش فقط یک پتو داشت همه دار وندارش همین بود و آن شب

شبی سرد بود .بنابراین رو به دزد کرد و گفت :
این طوری دست خالی اینجا را ترک نکن ، مرا خوار نکن والاٌ من هرگز نمی

توانم خودم را ببخشم که مردی فقیر نیمه شب به خانه ام آمد و مجبور شد

 دست از پا درازتر بازگردد . این پتو را بردار و برو.به دردت می خورد بیرون

 خیلی سرد است .

او دزد را با پتو پوشاند . دزد که داشت پاک عقلش را از دست می داد گفت

داری چیکار میکنی ؟ من دزدم!))
درویشض گفت چه اهمیتی دارد ؟ در این دنیا هر کسی باید برای

خودش کسی باشد و به هر حال کاری انجام دهد . تو کارت دزدی است چه

 اهمیتی دارد؟ شغل شغل است ! خیر ببینی فقط کارت را خوب انجام بده

. دم به تله نده وگرنه به دردسر می افتی!

دزد گفت: ((توآدم عجیبی هستی ، تو خودت لخت و عوری ، هیچ چیز

نداری))

درویش گفت خیالت راحت باشد چون من از این به بعد به همراه تو می

 آیم ! فقط این پتو مرا در خانه نگه می داشت؛ وگرنه در این خانه که چیزی

نیست . پتو را هم که به تو بخشیده ام . من با تو می آیم اینطور که

پیداست تو خیلی چیزها داری . چه شراکت خوبی! من همه چیزم را به تو

دادم و تو می توانی کمی از دارایی ات را به من بدهی . منصفانه است!
دزد نمی توانست باور کند . تنها در این فکر بود که از آنجا و از دست آن مرد

کذایی فرار کند. او گفتنه ، من نمی توانم تو را با خود ببرم.من زن و

 بچه دارم. اگر مردی برهنه را به خانه ام ببرم ، همسایه ها چه خواهند
گفت؟))

درویش گفتدرسته ، باعث شرمندگی ات نخواهم شد . پس برو. من در

این خانه می مانم.)) و دزد داشت از در بیرئن می رفت که درویش گفت

کمی درس ادب و احترام بیاموز! پتویم را به تو بخشیدم و تو حتی از من

تشکر هم نکردی. پس اول از همه از من تشکرکن که حالا حالا ها به دردت

 می خورد . دوم این که وقتی به این جا آمدی در را باز گذاشتی حالا که

داری می روی در را ببند! نمی بینی هوا چقدر سرد است؟هیچ فکر نمی

کنی من تنها پتویم را به تو داده ام و هیچ چیز تنم نیست؟

دزدی که دزدی ، اما مروت و جوانمردی ات کجا رفته؟ من آدم سختگیری

هستم چنین رفتاری را نمی توانم تحمل کنم . زود باش بگو متشکرم!
دزد مجبور شد بگویدمتشکرم قربان!))بعد در را بست و پا به فرار

 گذاشت .خودش هم باورش نمی شد چه اتفاقی افتده بود .او تا صبح

چشم بر هم نگذاشت و بارها و بارها آن صدا را بخاطر آورد او هرگز صدایی

به این قدرت و صلابت نشنیده بود ، در حالی که آن مرد آسمان جل آه

نداشت که با ناله سودا کند!

روز بعد پس از مدتی پرس و جو دریافت که این مرد فقیر استادی بزرگ بود.

 واقعن چه ناشیانه به کاهداان زده بود و چقدر زشت که به صرقت از خانه

مرد فقیری رفته بود که هیچ چیز نداشت اما هر چه بود استاد بزرگی بود
.

دزد گفتمن خودم این را با تمام وجود احساس کردم که او آدم بسیار

عجیبی است. در تمام زندگی ام با افراد مختلفی از فقیرترین تا ثروتمندترین

 آدم ها برخورد داشته ام ، اما هرگز ... حتی یادم که می آید لرزه بر اندامم
می نشیند.

دزد پس از چند ماه دستگیر شد و در دادگاه قاضی از او پرسیدمی

توانی کسی را نام ببری که در این حوالی تو را بشناسد؟))
او گفتبله ، یک نفر مرا می شناسد)) و بعد نام آن استاد را برد.قاضی دادگاه گفت(کافی است، آن استاد را احضار کنید . شهادت او با شهادت ده هزار نفر از مردم عادی برابر است. گفته او درباره تو برای صدور حکم کفایت خواهد کرد.))
قاضی دادگاه از استاد پرسید(این مرد را می شناسی؟)) او جواب داد

(می شناسم؟ با هم شریک هستیم! او رفیق من است . حتی نیمه شبی

 به ملاقاتم آمد . آن شب به قدری سرد بود که پتویم را به او دادم . او از این

پتو استفاده می کند، خودتان می بینید. این پتو در سراسر این دیار مشهور

است، همه می دانند که مال من است.))

قاضی گفت(او دست شماست و دزدی می کند؟)) استاد (هرگز! او هرگز نمی تواند دزد باشد .او چنان سریف است که وقتی پتو را به او دادم گفت متشکرم قربان ! و از منزلم بیرون رفت ، آ]سته در را بست . او مرد نازنینی است.))
قاضی گفت(اگر این طور باشد ، پس اقرار همه شاهران عینی مبنی بر


 دزد بودن این شخص باطل می شود و او آزاد است.))

درویش از آنجا بیرون رفت و دزد به دنبالش روان شد. درویش گفت(چه

کار می کنی؟ چرا داری همراهم میایی؟)) او گفت : ((حالا دیگر هرگز نمی

 توانم تورا ترک کنم. تو مرا دوست و شریک خود خواندی. تا بحال کسی به

 من احترام نگذاشته بود. تو اولین کسی هستی که گفتی من مرد شریف

 و نازنینی هستم.من نزد تو می نشینم تا یاموزم که مثل تو باشم . تو این

پختگی را از کجا آورده ای ؟ دیدن قضایا به شیوه ای کاملن متفاوت را از کجا

آموخته ای؟))

درویش گفت(هیچ می دانی آن شب بر من چه گدشت؟ تو رفته بودی و

 من بدون پتو چنان سرد بود که خوابیدن ممکن نبود. من فقط ان جا کنار پنجره نشستم و قرص ماه را تماشا می کردم و این شعر را سرودم:

  اگر به قدر کافی ثروتمند بودم این قرص ماه را به آن فقیری می بخشیدم که در تاریکی شب ، در کلبه یک درویش چیزی را جستجو می کرد. من این قرص ماه را می خبشیدم ، اگر به قدر کافی ثروتمند بودم ، ولی هیهات که خود فقیر و بی چیزم .))

 بیا تا شعری را که نوشته ام به تو نشان دهم.من ان شب گریستم ، آخر

دزدها چند چیز را باید بیاموزند. وقتی به سراغ امثال من می ایند حداقل باید

یکی دو روز پیش تر خبر بدهند تا ما بتوانیم چیزی تدارک ببینیم که آن ها

 دست خالی برنگردند و چه خوب شد که در دادگاه یاد من افتادی وگر نه

 آن ها آدم های خطرناکی هستند و ممکن بود با تو بدجوری تاکنند . من

همان شب به تو پیشنهاد کردم که با هم شریک باشیم اما تو قبول نکردی

. حالا تازه به این فکر افتادی که با من همراه باشی؟ اشکال ندارد ، بیا .

هرچه داشتم با تو قسمت می کنم اما چیزی که من دارم مادی نیست ،
 چیزی نیست که بتوانی با چشم آن را ببینی.

دزد گفت( خودم آن را احساس می کنم. آن چیزی نامرئی است.اما تو

جانم را نجات داده ای و حالا زندگی ام به تو تعلق دارد . از آن هر چه می

خواهی بساز ، من تا بحال فقط آن را به هدر داده ام . ترا که می بینم در

چشمانت که نگاه می کنم ، یک چیز برایم مسلم است : این که تو می

توانی نرا دگرگون کنی . من همان شب ، عشق را در وجودم حس کردم .))    


برگرفته از کتاب : بلوغ (هنر زندگی کردن ، از جهل تا معصومیت ، عشق و ازدواج )  ، اشو 

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند


مرسی بهار با معرفت

معنای گل ها

معنای گل ها در ادوار مختلف متفاوت بوده است. مثلا گل رز که مورد علاقه اغلب افراد بوده است در دوره رنسانس سمبل شهادت و عشق آسمانی و بعد از آن نشانه آرامش، نعمت و صلح بوده است. این گل در مصر باستان نشانه تقوی و پاکدامنی و در عهد یونانی ها نشانی مقدس بوده و رومی ها آن را به عنوان سمبل فتح و پیروزی می شناخته اند.  اما گل رز امروزه همه جا معنای عشق و زیبایی دارد.

در اغلب کشورها گل ها از معانی یکسانی برخوردار شده اند که دانستن آن ها استفاده به موقع از معانی آن می تواند در بهبود ارتباط نقش موثری داشته باشد. 

گل بنفشه به معنی نجابت و کم رویی، اندیشه ناگفته ، پاکدامنی ، فروتنی

گل شقایق: اختلاف

گل سرخ: عشق و زیبایی

رز سیاه : مرگ و تسلیت

رز سفید : عشق مبارک و فرخنده

رز کاملاً شکفته : تعهد و دوست داشتن

دسته گل رز : قدردانی

ترکیبی از گل رز سفید و سرخ : سازش، اتحاد

سوسن: ملاحت و زیبایی

سوسن سفید: دوشیزگی و پاکیدامنی

خشخاش: تنبلی و سستی

شکوفه پرتقال: علاقه به ازدواج

سنبل: اندوه و تاسف

شب بو: عشق در حال سیه روزی و بدبختی

زنبق سفید: عفت و پاکدامنی

کاملیای سفید : قابل ستایش و پرستیدنی

کاملیای صورتی: در آرزوی رسیدن به یکدیگر

کاملیای قرمز : عشق آتشین

نیلوفر آبی : حقیقت

آنتوریوم: عشق ، علاقه و محبت

داوودی : تو دوست فوق العاده من هستی

آفتابگردان : ستایش ، غرور و پرستش

نرگس : غرور و خودبینی

نرگس زرد : احترام

اقاقیا : عشق پاک

کاکتوس: پایداری و استقامت

لاله : عاشق واقعی

مریم : لذت بردن

میخک : جواب مثبت به درخواست عشق

قاصدک : وفاداری ، خوشبختی و صداقت 

نسترن : احساس همدلی و تقاضای دوست داشتن

پامچال : بدون تو ادامه زندگی را نمی خواهم.

یاسمن : شادی و دلپذیری

رزماری : یادآوری خاطرات گذشته

البته تعداد شاخه های دسته گل اهدایی هم معنای مختلفی دارد:

یک شاخه گل: توجه

سه شاخه گل:  احترام

پنج شاخه گل: علاقه و محبت

هفت شاخه گل: عشق  

10 شاخه گل لاله نشانه یک عشق بی نظیر و ماندگار می باشد.

علاقه و توجه به گل تا اندازه ای اهمیت دارد که برخی ملت ها از گل به عنوان علامت کشور خود استفاده کرده اند.

بلژیک: گل آزالیا

انگلستان: رز

رومانی: رز

هلند: لاله

کانادا: برگ افرا

یونان: بنفشه

چین: نرگس

مصر: نیلوفرآبی

ایران: گل سرخ

مکزیک : کاکتوس

لیتوانی: رو

ژاپن:  داودی

هندوستان: نیلوفر

اسپانیا: درخت انار

لهستان: گل گندم

پاراگوئه: شکوفه پرتقال

ریاضت..درد

سالکانی دیدم که ریاضت می کشیدند سخت!
گفتم درد نمی کشند آیا؟
گفت ریاضت می کشند. مانده تا پا در وادی درد بگذارند!

گفتم بیشتر بگو!
...
گفت هیچ آیا در عرصه ی شهود به درد نگریسته ای؟
گفتم آری.
گفت چه دیدی؟

گفتم از آسمان تکرر حمد دیدم!
گفت در نهایت چه بود؟

گفتم حمدی ساکن در زمین!
گفت چنین است که گفتی. درد تکرر حمد است تا رسیدن به حمدی مکرم.
گفتم اینان که چنین ریاضت می کشند چه می شوند.
گفت شاید که در زمین شعبده ها کنند اما بی درد راهی به آسمان نخواهند برد!

گفتم تفاوت در چیست؟

گفت ریاضت کشیدنی ست، انتخاب توست. درد، دادنی ست. انتخاب او!
در شهود کلمات چه دیدی؟ درد نه مگر تکرر حمد بود از آسمان!؟

گفتم این حکایت دردمندی به راستی چیست؟ چرا آدمی را دردمند

می خواهد؟ چرا بلی ِ آدمی، بلا شد!

گفت شاهد شو “بلی” را!
گفتم دیدم!
گفت چه دیدی؟
گفتم بودن، همراهی، ماندن!
گفت بنگر “بلا” را
گفتم دیدم! بودن، همراهی، رجعت!
گفت انا از اوییم یعنی “بودن”
با ماست، نزدیکتر من حبل الورید یعنی” همراهی”
و بسوی او، راجعون یعنی “رجعت”

گفتم قرآن می خوانی؟

گفت شرح بلی و بلا را خواندم.

خواندم آنچه را که دیدی! و راستی که نادیدنی ست.
گفتم نرم تر بگو این حکایت دردمندی را، عاشقانه بگو،

جوری بگو که طعم حمد در آن هویدا باشد!

گفت هر کَس طالب لیلایی ست. هرچه لیلا، ناب تر، نایاب تر!
درد آن است که لیلای تو را می برد!
می روی در پی لیلا!
لیلایی می نمایاندت ناب تر!
دوباره لیلای تو را می برد!
می برد و میروی و میروی و می برد و می برد و می برد.

تا به نابِ نابِ ناب که رسیدی، چهره می گشاید هان! که منم!
ابراهیم باشی لا احب الافلین را به شبی می گویی.

نباشی هزار سال بمانی “بلی” ات، بلا نمی شود!
ریاضت می کشی و از دردت اثری نیست که نیست.

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است!

گفتم خدایا علاج ما را آتش قرار مده.
لیلای ما تویی!
درد ما تو و درمان ما تویی!
لیلا گزیده ایم اگر با وسع تنگ خویش!
لیلای نو بیار ای آنکه واسعی!

گفت غیر او لیلایی در هستی نیست. در وسع تو رخ

می نماید. به درد تو را وسعت می بخشد تا به هر لحظه

به رویی ناب تر تجلی کند این گنج مستور

گفتم یا واسع و یا واسع و یا واسع

نجوای دل

مدتی است كه صدای عشق برای قلبِ بی

نظمم,نظم را نجوا می كند.طلب وصال رُخ یار دارد و او را تمنا می

كند.جویای دل شدم كه كدام معشوق صدای قلب خورده مرا از عشق به

نظم آورده.كیست كه اینگونه معشوق دل بی یاره من شده؟حال تازه

ایی دارم دیگر برای نرسیدن به وعدگاه یار نگران نیستم,دیگر

هراسان از خواب بیدار نمی شوم كه رندان بی گمان دست در آغوش

نگارم برده اند.چه زیبا شده است پرواز احساس تنهایی,این هفت رنگ

رنگین كمان صبح دم را تا به امروز در خلوت شخصیم ندیده بودم!در

جاده عشق دیگر به خیال، اسب سواره سپید پوشی نمی بینم زیرا حقیقت

عشق را دارم.چقدر این حقیقت زیباست. به پیش رفتم تا طلب از عشق

كنم,دیدم قبل از من او پیش آمده,خواستم لب را به طلب باز كنم

دیدم او قبل از بیان من طلبم را به بهای عشق پرداخته.ندیده بودم

معشوق را كه یاری دهد.نشناخته بودم معشوقی را اینگونه عشق مرا

پاك و بلند مرتبه و بزرگوار بشمارد.از او آموختم كه چگونه عاشق

باشم,این را می آموزم كه چگونه سپاس گذار از لطف و كرم معبود

باشم.در این مدت چقدر زندگی زیباتر شده,اندیشه های منفیم به مثبت

اندیشی تبدیل شده و این را درك كردم كه: هر چقدر بیشتر گناهانِ

گذشته را پاك كنم و برای آینده پاك نگاه دارم بیشتر به معنویات

عشق الهی و اسرارش واقف می شوم كه این مهم نزدیكتر شدن به معبود

است.

حضرت سلیمان (ع )

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.

 

سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

 

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.

مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

 

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.

ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.

آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

 


سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
 

 

مورچه گفت :

 

" ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.

خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.

خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد

 من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم

و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا

می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم."
 


سلیمان به مورچه گفت :

 

"وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟"

 

مورچه گفت آری او می گوید :
 


ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در

قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به

بندگان با ایمانت فراموش نکن


زندگی به من یاد داد

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"،
یک کم کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"،
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ،
مقداری خرد پشت "چه بدونم" و
اندکی درد پشت "اشکال نداره" هست 


کلمات دلنشین

کلمات دلنشین فریاد کشیده نمی شوند،نجوا می شوند.
  

  24.gifدشمنانت را ببخش، این کارت نابودشان می کند.
 

  24.gifانسان های بزرگ بخل نمی ورزند، لجاجت نمی کنند و کینه به دل نمی گیرند.
 

 24.gif بهترین اندرزها آنهایی هستند که زندگی شده اند،نه سخنرانی.
 

 24.gif به یاد داشته باش که گاهی سکوت بهترین پاسخ است.
 

 24.gif ساده زندگی کن،سخاوتمندانه عشق بورز،عمیق توجه کن ومهربانانه سخن بگو.
 

 24.gif هرگز اجازه ندهید شکست حرف آخر را بزند.
 

 24.gif آیینه اتو مبیل برای این نیست که رو به عقب رانندگی کنید باید از گذشته
 

  درس بیاموزیم نه این که در گذشته زندگی کنیم.
 

  24.gifبه خاطر داشته باش که این شخصیت آدمی است که سرنوشت او را میسازد.
 

  24.gifهیچ ناز بالشی نرم تر از وجدان آسوده نیست.


خوشبختی یعنی .

خوشبختی یعنی ...

خوشبختی یعنی دیدن حرف های پشت سکوت.

خاموش کردن شمع غرور با یه فوت.خوشبختی یعنی دیدن نقاش بال شاپرک ، خوندن آرزوها توی دست قاصدک، حس کردنتشنه لبی توی لیوان آب یخ،لمس کردنخاطره ها چه شیرین چه تلخ.خوشبختی یعنی سفر ،پشت پرچین خیال دیدن چشمای تر، رها شدن تو لحظه ها ز هست و نیست مثلپر.

خوشبختی یعنی شنیدن اسم یه دوست از لب باد وقتی که دوره و فاصله ها اونو برده ز یاد.

خوشبختی یعنی نقش کلید باش به یه قفل ، واسه درمونده راه ، راه عبور باش مثل پل.

چه خوبه دل به دریا بزنی اگه دلت دریایی باشه می بردت اونجا که خوشبختی باشه.

اگه دلت دریایی باشه می بردت اونجا که خوشبختی باشه.

من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ می‌شود

سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف

‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌

خانه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه، یا مشتی‌

 سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛

 

 یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌

نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك.

 

اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود،

 

بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند.

 

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكی‌ كه‌ با

 

 بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند. من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از

 

 نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.

 


اما اگر این‌ خاك، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاكی‌ كه‌ نور

 

چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر

 

همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا

 

بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم...

 


این‌ وحشتناك‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ یك‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاك

 

‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ كه...

 

مولوی

داستانی را مولوی ذکر می کند که البته تمثیل است. می گوید مردی بود که همیشه با خدای خودش راز و نیاز می کرد و داد " الله، الله " داشت. یک وقت شیطان بر او ظاهر شد و او را وسوسه کرد و کاری کرد که این مرد برای همیشه خاموش شد. به او گفت: ای مرد! این همه که تو " الله، الله " می گویی و سحرها با این سوز و درد خدا را می خوانی، آخر یک دفعه هم شد که تو لبیک بشنوی؟ تو اگر به در هر خانه ای رفته بودی و این همه فریاد کرده بودی، (لااقل) یک دفعه در جواب تو " لبیک " می گفتند. این مرد به نظرش آمد که این حرف، منطقی است. دهانش بسته شد و دیگر " الله، الله " نگفت.
در عالم رؤیا هاتفی به او گفت: چرا مناجات خدا را ترک کردی؟ گفت: من می بینم این همه که دارم مناجات می کنم و با این همه درد و سوزی که دارم، یک بار هم نشد در جواب، به من لبیک گفته شود. هاتف به او گفت: ولی من مأمورم از طرف خدا جواب را به تو بگویم: " الله، الله تو لبیک ماست ".

نی که آن الله تو لبیک ماست *** آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست

تو نمی دانی که همین درد و سوزی که ما در دل تو قرار دادیم و همین عشق و شوقی که در دل تو قرار دادیم، خودش لبیک ماست. چرا علی علیه السلام در دعای کمیل می فرماید: " «اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعاء» "؛ خدایا آن گناهانی که سبب می شود دعا کردن من حبس شود و درد دعا کردن و مناجات کردن از من گرفته شود، بیامرز. این است که می گویند دعا برای انسان، هم مطلوب است و هم وسیله، یعنی دعا همیشه برای استجابت نیست، اگر استجابت هم نشود، استجابت شده است. دعا خودش مطلوب است.

عشق بازی

عشق بازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشق بازی به همین آسانی است...

اي صبح بردميده به سوداي چشم تو
سرگشته‌ام هنوز ز غوغاي چشم تو

آبي‌ترين سلالة خورشيد خوانمش؟
خورشيد نيز غرقة درياي چشم تو

«من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت»
روياي دلنشين تماشاي چشم تو

از بار هيبتش غزلم سرمه درگلوست
تا بر نشسته سرمه به بالاي چشم تو

دلداده را هرآينه در سينه آتش است
چون لاله از عذاب تمناي چشم تو

عالم تمام نشئه يك قطره اشك توست
تا غرق بوسه كرد سراپاي چشم تو

يوسف كجاست تا كه دهد مصر را خراج
يابد مگر وصال زليخاي چشم تو

اي صبح بردميده و شب آرميده باز
در سايه‌سار چشمه زيباي چشم تو

ما دل بر آتش تو نهاديم و سرخوشيم
از بادة چكيده ز ميناي چشم تو

 

 

مرسی ونوس

در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان

                                                              شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 

عشق حیات  عاشق را تشکیل می دهد والا معشوق بهانه است.

 

.  در سقوط افراد در چاه عشق ، قانون جاذبه تقصیری ندارد

 

 

.  ای زیبا خود را در عشق بیاب نه در چاپلوسی آینه

 

برقــرار باشی و سبــز
گل من تـازه بمـون
نفسم پیــش کش تــو
جای من زنــده بمون
باغ دل بی تــو خزون
موندنــی باش مهربــون
تو که از خود منــی
منــو از خودت بدون
غزل و قافیــه بی تو
همه رنگ انتــظاره
این همه شعر و ترانــه
همه بی عطر و بهــاره
موندنــی باشی همیشه
لب پاییزو نبــوسی
نشه پر پر شی عزیــزم
مهربون گلم نپــوسی

دوست دارم

چشمهایت كودكانی معصوم اند!

و نگاهت لبریز شیطنتهای همان كودكان معصوم!

كودكان عشق را می فهمند!

شبیه هیچكس و هیچ چیز نیستی! شبیه رویاهای من حتی!

بودنت معجزه است! به تو ایمان آورده ام!

حسادت كن !!

كه من به زندگی حتی ،كه خانه حضور توست، حسادت می كنم!

به شب كه خواب را به چشمان تو هدیه می كند!

به ماه كه هم بغض لحظه های توست!

به ستاره كه نورش را از خورشید نگاه تو می گیرد!

به روشنی كه چشمه واژه های توست!!

به زندگی حتی!

نه! خسته نمی شوم! از روزها و ماهها و سالها به چشمان تو خیره شدن!

تو كه باشی، زندگی معنای زیبای عشق را می فهمد،

و من معنای بودن را!

چگونه می شود از با تو بودن خسته شد؟

تو، كه عشق در دستان معجزت معنی می شود،

تو، كه نام مقدست را همیشه ذكر می گویم،

تو كه معنای معصومیتی!

كاش واژه می شدم، بر زبان عاشق تو جاری می شدم!

كاش شب بودم، ماه بودم، ستاره و روشنی بودم!!

كاش هرچه كه بودم،هر جا كه بودم،

با تو بودم، با تو می ماندم و با تو می رفتم!

با من باش، برای تنفس این هوای مسموم،عطر پاك نفسهای تو را نیازمندم!

دوستت دارم!، همین !، كفایت می كند!

دوستت دارم! همین برای هزارسال لبریز تو بودن كافی است!

همین برای تحمل آنچه تحمل پذیر نیست، كافی است!

همین برای ثانیه شماری با تو بودن كافی است!

همین برای رد شدن از تمام دیوارها كافی است!

دوستت دارم، آری !، همین برای ادامه حیاتم كفایت می كند

 

کاش

کاش ...

کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد ...

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد ...

کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردن آن نیازی به شهامت نبود ...

 کاش مهتاب با کوچه های تاریک آشنا بود ...

 کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد ...

و ای کاش دوستی به قدری حرمت داشت که شکستنش به این زودی ها رخ نمیداد ... .

ماث

لحظه ی دیدار

 

لحظه ی دیدار نزدیک است

 

باز من دیوانه ام،مستم.

 

باز می لرزد دلم٬ دستم.

 

باز گویی در جهان دیگری هستم.

 

                

                     های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!

                 

                     های! نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست!

               

                       و آبرویم را نریزی دل!

 

                                                         لحظه ی دیدار نزدیک است...

 

                                                     مهدی اخوان ثالث"

مولانا

 

 مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند

مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی
از دام گه خاک بر افلاک پریدند

 

 

مولانا

سیر نمی شوم زتو ای مه جان فزای من
جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من

با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم
چونکه تو سایه افکنی بر سرم ای همای من

در شکنید کوزه را پاره کنید مشک را
جانب بحر می روم پاک کنید راه من

آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام
یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من

چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل
چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من

آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من

خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم
صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من

سیر نمی شوم زتو نیست جز این گناه من

مولانا

 

حكایتی از مثنوی مولانا

 

عاشقی در نزد معشوق خود كارها و خدماتی كه در راه عشق انجام داده بود به تفصیل بازگو می كرد، و از تلخكامی ها و حرمان هایی كه در این راه نصیبش شده بود داد سخن می داد. معضوق وقتی تعریف های او را شنید به او گفت: گیرم كه همة این سخنانت درست باشد و تو این همه خدمت كرده ای، اما باید به تو بگویم كه هنوز شرط اصلی عشق را بجا نیاورده ای بلكه به شاخه ها پرداخته ای. عاشق گفت: بگو ببینم آن شرط اصلی كدام است؟ معشوق جواب داد: مردن در راه معشوق. همینكه عاشق این سخن را شنید آهی كشید و نقش بر زمین شد و جان سپرد.

                               

  

 آن یكی عاشق به پیشِ یارِ خود            می شمرد از خدمت و از كار خود

   كز برایِ تو چنین كردم، چنان               تیرها خوردم درین رزم و سِنان

   مال رفت و زور رفت و نام رفت             بر من از عشقت بسی ناكام رفت

   هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت          هیچ شامم با سر و سامان نیافت

   آنچه او نوشیده بود از تلخ و درد             او به تفصیلش یكایك می شمرد

   گفت معشوق: این همه كردی، و لیك     گوش بگشا پهن و اندر یاب نیك

   كآنچه اصلِ اصلِ عشق ست و وَلاست    آن نكردی، اینچه كردی، فرع هاست

   گفتش آن عاشق: بگو كآن اصل چیست؟   گفت: اصلش مُردن ست و نیستی ست

   تو همه كردی، نمردی، زنده یی               هین بمیر از یارِ جان بازنده یی

   هم در آن دَم شد دراز و جان بداد          همچو گُل در باخت سر خندان و شاد

 

 

نتیجه اخلاقی حكایت: دعویِ عشق را همگان دارند، اما حقیقت عشق را كمتر كسی در می یابد

 

 

پیرمرد

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

 

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"


پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

 پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :

 اما من که می دانم او چه کسی است...!

 

 

زیبا اندیشان به زیبایی رسند

 

 ***اشك بهترین پدیده دنیاست ولی تا زیباترین چیزهارو از انسان نگیره خودشو تقدیم نمیكنه

 

**بوسه ابتكاریست از طبیعت برای زمانی كه احساس در كلام نمی گنجد .

 

**عشق

صریح ترین توهم است ، توهم انتخاب آدمی از میان آدم ها !

                عاشق می شویم كه دوست داشتنیهامان را متوهمانه به زیبایی تجسم كنیم

 

 

 

**برای خریدن عشق هرکس هرچه داشت آورد دیوانه هیچ نداشت و گریست.گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید .اما هیچ کس ندانست که قیمت عشق اشک است

 

 

**تو مرا می فهمی

من  تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را نابترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی تا ابد در دله من می مانی

 

 

**

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ

خداوند، توبه‌کنندگان را دوست دارد،

و پاکان را (نیز) دوست دارد.

بقره ۲22

فکر کردم... از پاکان که نیستم... پس کاش از توبه کنندگان باشم...

مهربان... مرا ببخش... بیا از نو شروع کنیم... می پذیری ام؟

...

از نو مینویسم:

سلام!

 

 

 

 

**چارلی چاپلین به دخترش: تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی سعی كن كه فقط یك نفر باشد به او بگو كه تو را بیش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زیرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم

 

  **هنگامی که همه مانند هم می اندیشند ، در واقع کسی نمی اندیشد

 

 

-*****************************************************

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست **

او جانشین تمام نداشته های من است

-*******************************************************

***همه دوست دارند به بهشت بروند، اما كسی دوست ندارد بمیرد. بهشت رفتن جرأت مردن میخواهد

 

 

***گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنیاد مكن تو حیله و دستان را

تو غره بدان مشو كه می مینخوری

صد لقمه خوری كه می غلامست آنرا!!

خیام

 

 

***مي گيم بارونو دوست داريم  ولي با چتر مي ريم زير بارون .

 

مي گيم :گل رو دوست داريم  ولي از شاخه مي شكنيمش .

 

مي گيم:پرنده ها رو دوست داريم ولي مي زاريمش تو قفس .

 

پس چطوري  مي خواهيم  آدما نترسن  وقتي  بهشون مي گيم : دوسشون داريم...

 

 

 

وقتی خدا مادران را می آفرید در روز ششم تا دیروقت كار می كرد

وقتی خدا مادران را می آفرید در روز ششم تا دیروقت كار می كرد.
فرشته‌ای اومد و پرسید: چرا این قدر روی این یكی وقت می گذاری؟
و خدا پاسخ داد : می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟

باید قابل شستشو باشه ولی پلاستیكی نباشه. بیش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعویض باشند و باید بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. باید بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگیره . با یه بوسه كه از زانوی زخمی تا قلب شكسته رو شفا بده و همه اینها رو باید فقط با دو تا دست انجام بده.

فرشته تحت تأثیر قرار گرفته بود . گفت : فقط دو تا دست غیر ممكنه . مطمئنی این یك مدل درست و استاندارده ؟ این همه كار برای امروز زیاده بقیه‌اش رو بگذار برای فردا و تكمیلش كن .

خدا پاسخ داد : نمی تونم دیگه آخرای كارمه. چیزی نمونده كه موجودی را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم. وقتی بیمار می شه خودش، خودش رو معالجه می كنه و می تونه 18 ساعت در روز كار كنه .

فرشته نزدیكتر اومد و زن رو لمس كرد: این كه خیلی لطیفه!!

خدا فرمودند : بله لطیفه. ولی خیلی قوی درستش كردم . نمی تونی تصور كنی چه چیزهایی رو می تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتی پیروز بشه.فرشته پرسید : می تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر می كنه می تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .

فرشته گونه زن رو لمس كرد: ”خدا فكر كنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی ! سوراخ شده و داره چكه می كنه !”

خدا اشتباه فرشته رو تصحیح كرد : چكه نمی كنه - این اشكه .
فرشته پرسید : به چه دردی می خوره ؟
اشك ها روش او هستند تا غمهاش، تردیدهاش، عشقش ، تنهائیش، رنجش و غرورش را بیان كنه .
فرشته هیجان زده گفت :خداوندا تو نابغه ای فکر تمام چیزهای خارق العاده رو برای ساختن مادرها کرده ای ..

 

خدا فرمودند : فقط یك چیزش خوب نیست.
خودش فراموش می كنه كه چقدر با ارزشه .

 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید


 

زندگی خروسی

زندگی خروسی  
 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.


توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.


نویسنده:  گابریل گارسیا مارکز

 

 

راز مرگ مرغان ماهی خوار!

راز مرگ مرغان ماهی خوار! چند سال پیش، مقام های شهرداری « ساندی یگو » با مشکلی برخورد کردند که فکرشان را سخت مشغول کرده بود. موضوع آن بود که مرغان ماهی خوار در سواحل این شهر از شدت گرسنگی، با خطر مرگ روبرو بودند و باید برای آنها چاره ای اندیشیده می شد. برای بررسی علت های مرگ این مرغان دریایی، تلاش زیادی از طرف مسئولان محیط زیست و سایر مقام های مربوطه به عمل آمده بود و کوچکترین نشانه ای از بروز یا شیوع بیماری به دست نیامده بود. مطالعه های انجام شده به منظور یافتن علت های دیگر نیز نتیجه ای نداشت و راز مرگ این مرغان در پرده ای از ابهام بود. تا این که سرانجام تصمیم گرفتند بررسی علت های این حادثه را به مسابقه بگذارند و جایزه ی نفیسی هم برای کاشف آن تعیین کردند. از قضا این کار مؤثر می افتد و موضوع توسط یکی از پژوهشگران آشکار می شود. برنده ی مسابقه پس از بررسی های فراوان در می یابد که: « این مرغان ماهی خوار از سال ها پیش، در ساحل این دریا می زیسته اند و از پس مانده ها و ضایعات یک کارخانه ی تولید فرآورده های دریایی تغذیه می کردند و بدون هیچ تلاش و زحمتی، شکم خود را سیر می کردند! » مرغان ماهی خوار بر اثر تکرار، عادت کرده بودند که غذای خود را در ساحل، حاضر و آماده دریافت کنند و دیگر به خودشان زحمت شکار صید از دریا را نمی دادند. کسی هم زبان شان را نمی دانست که به آنها بگوید: « یک مرغ ماهی خوار برای تغذیه، باید در آب جستجو کند و با کسب مهارت در فن ماهی گیری، طعمه ی خود را به دست آورد.» آن مرغان بر اثر تنبلی، ماهی گیری را فراموش کرده و تنها غذای حاضر و آماده میل می کردند! چندی بعد، کارخانه ی تولید فرآورده های دریایی از آن محل منتقل شد و مرغان ماهی خوار بدون غذا ماندند و یکی پس از دیگری از بین رفتند زیرا حرفه ی اصلی خود را که ماهی گرفتن از دریا و رودخانه بود، فراموش کرده بودند. سرانجام، مشکل را به این شکل حل کردند که چند مرغ ماهی خوار « واقعی » از منطقه های دیگر به آن محل آوردند و رها کردند تا مرغان تنبل و فراموشکار، از آنها راه و رسم ماهی گیری را بیاموزند! ماهی گیری، از به دست آوردن ماهی مهم تر است. کسی که ماهی گیری بداند، هر وقت اراده کند، ماهی به دست می آورد. کسی که تنها به خوردن ماهی عادت کرده و راه و رسم به دست آوردن آن را نمی داند، در واقع، روزی قربانی خواهد شد و آن زمانی است که نیاز به ماهی دارد ولی در اختیارش نباشد

یکی بود یکی نبود

یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را : با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است . آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود . مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: این كار شما خيانت خالص است! پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد... در چشم هایشان نگاه می كند... به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند... هم را در آغوش می كشند و می بوسند. دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!! وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت: « با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند » از :پائولو كلوئیلو

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

 

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"


پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

 

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت :

 

 

 

اما من که می دانم او چه کسی است...!

 

برسد به دست خدای عزیزم

بچه که بودم توی یه کتاب خوندم که پدری به پسرش می گه : روز مرگت اگر به اندازه انگشت های یک دست دوست داشته باشی ، خیلی خوشبخت بودی و مفید زندگی کردی .

الان این نصیحت رو قبول دارم و باورش کردم که دوست زیادند ولی دوست حقیقی و کسی که روح من کنارش قرار بگیره و یک شبه راه صد ساله بره راحت گیر نمی یاد . چون کسی برای دوستی توی زندگیش برنامه نداره و کسی قرار نیست که دوست بشه .

ما اگه بخوایم برای دوست مورد علاقمون کادویی بگیریم ، کلی با وسواس می گردیم ، فکر می کنیم ، وقت می زاریم ، سلیقه اون رو در نظر می گیریم و کادویی می خریم که بابت طبع اون باشه و خوشحالش کنه و وقتی کادو رو بهش می دیم تنها یک لبخند کافیه که راضی بشیم و احساس شعف کنیم .

ما برای همه خوبیم جز خدا .

وقتی برای خدا کاری می کنیم و می گیم که من به خاطر خدا انجام دادم ، بارها به نیتجه کار شک می کنیم ، توی کار آب می بندیم ، با صداقت انجامش نمی دیم ، همش غر می زنیم که خیلی زحمت کشیدیم و خیلی وقت ها برای کارمون از کسی جز خدا پاداشی می خوایم . واسه همینه که خدا تنهاست . چون معشوق هاش باهاش خالص نیستند .

چی می شد اگه به ما یاد می دادند که کاری که به خاطر خدا می کنیم کامل و خالص باشه ، با تمام روح و جسم انجام بشه ، بدون چشم داشت به پاداش ها و تایید دیگران . با چشم بسته کادو بشه ، روشم پاپیون زده بشه و با یک نفس راحت روش یادداشت کنیم :

 

برسد به دست خدای عزیزم

واست می میرم

                                         واست می میرم

سردی نگاه رو بشکن فاصله سزای ما نیست

 تو بمون واسه همیشه این جدایی حق ما نیس

بودن تو ارزومه حتی واسه ی یه لحظه

می میرم بی تو

خوندن من یه بهانس یه سرود عاشقانس

من برات ترانه می گم تا بدونی که باهاتم

تو خود دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه

می میرم بی تو

من عشقت رو به همه دنیا نمی دم حتی یادت رو به کوه  و دریا نمی دم

با تو می مونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم واست می میرم جواب دنیا رو می دم

با تو می مونم واسه همیشه

من عشقت رو به همه دنیا نمی دم حتی یادت رو به کوه  و دریا نمی دم

با تو می مونم واسه همیشه

خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم

توی تنهاییام فقط به تو فکر می کنم

با تو می مونم واسه همیشه

 

كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
 نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
 ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم
 كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
 كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

قسم به عشقمون قسم

 

قسم به عشقمون قسم , همش برات دلواپسم

                   قرار نبود اينطوري شه يهو بشي همه كسم

                   راستي چي شد چه جوري شد اينطوري عاشقت شدم

                   شايد ميگم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم

                   به ملاقات امدم ببين كه دل سپرده دار

                  چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري

                   نگاهم كن دلم را عاشقانه هديه كردم

                   تو دريا باشو من جويباره عشقو بر تو جاري

                  من از پروانه بودن ها من از ديوانه بودن من از بازي يك شعله سوزنده كه اتش زده بردامان        پروانه نميترسم

                من از هيچ بودن ها عشق نداشتن ها از بيكسو خلوت انسان ها ميترسم

                راستي چي شد چه جوري شد اينطوري عاشقت شدم

                شايد ميگم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم

               من از عمر رفاقت ها من ازلطف صداقت ها من از بازي نور در سينه بي قلب ظلمت ها نميترسم

              من ازحرف جدايي ها مرگ اشنايي ها من از ميلاد تلخ بي وفايي ها مي ترسم

               راستي چي شد چه جوري شد اينطوري عاشقت شدم

                شايد ميگم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم

یه داستان زیبا

میگن وقتی كه یوسف رو به بازار برده فروشان بردن خریدار
زیاد داشت و همینطور قیمتی بالا.هركس می خواست به هرقیمتی اورا بخرد واز آن خود كند.در این میون یكی از خریداران دیدنی بود.او پیرزنی بود با دوك نخ ریسی قدیمی
كه می خواست با آن دوك بهای یوسف را بپردازد.كور دلان
به او خندیدند ومسخرش كردند.
پیر گفت می دونم كه به این بها یوسف را به من نمی دن

ولی بگذارید منهم در زمره خریداران یوسف باشم.

داستان" بساط شیطان "داستان جالبیه...پیشنهاد میکنم تا آخر بخونین...

 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را

پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع

شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر

می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،

‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ...

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را

پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع

شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر

می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،

‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و

در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را

می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان

را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش

بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست

همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.


انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری

با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام

و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی

را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان

دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را

نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی

و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها

ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم

كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار

بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت

افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان

آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی،

چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.

توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم

افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب.

دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار

بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام

راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.

می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت

دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم

و های های گریه كردم. اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم.

بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم،

صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم

و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود....

جملاتی که در زیر می خوانید برگرفته از سمینار تکنولوژی فکر دکتر آزمندیان است .امیدوارم با خواندن این عبارات راه موفقیت را بیابید و تحولی در خود احساس کنید.

زندگی قشنگ ترین واژهء  انسان است .

انسانی فردا دستاوردی بدست می آورد, که امروز رویایی داشته باشد.

جهنم خدا در سرای آخرت , جزای انسانهای است که در این دنیا بد زندگی می کنند.

هیچ چیز در دنیای هستی بعد از خدا زیباتر از انسان نیست .

اگر تو برای فرداهایت فکر نکنی ,شیاطین برای تو فکر میکنند .

تا تصمیمی اتخاذ نشود, انسان چیزی بدست نمی آورد.

سرنوشت ما از قبل توسط خدا رقم زده نشده است .ما خود سرنوشت خود را تعیین میکنیم .

ان الله لا یغیر بقوم حتی یغیر بانفسهم .

و ما هر چه در کائنات و زمین است برای تو مسخر کردیم .(قرآن کریم )

انسانها همانگونه که فکر کنند زندگی می کنند.

تمام آینده های زیبای تورا ,اندیشه های امروز تو می سازد.

برای اینکه یک فرد جذاب را جذب کنی ,خودت باید جذاب باشی .(ضرب المثل آمریکایی )

فقر در زندگی یک انسان فقیر, حاصل اندیشه های فقیرانه اوست .

قانون لیاقتها: جهان هستی آنچه به تو می دهد, که لیاقت آن را داری ,نه آنچه راکه لازم داری .

باید که جمله جان شوی        تا لایق جانان شوی .

ثروت : هر دستاوردی در دنیای یک انسان ,ثروت است .

فقر عامل روسیاهی انسان در دنیا وآخرت است . (رسول اکرم (ص))

انسان همانطور که باور کند زندگی می کند.

اگر زندگی شما ارزش زندگی کردن را دارد ,حتما ارزش نوشتن را دارد.

اصل انتظار: به آدمها آن می رسد, که منتظرش هستند.

کائنات: هر چیز غیر از خدا و تو.

کائنات خدا به انتظارهای تو جواب می دهد.

تا کی در انتظار قیامت توان نشست           برخیز و قیامتی به پا بکن

کی با من ,من باکی :فرق در دو باور.آیا دنباله رو است یا رهبر.

اگر گویی که بتوانم ,قدم در نه که بتوانی      اگر گویی که نتوانی, برو بنشین که نتوانی

از کوزه همان تراود که در اوست .

هر آنچه را که محکوم کنید, از دست میدهیدش و هر آنچه را که به آن عشق بورزی ,بدست می آوریش .

انسانها هر آنچه را که باور کنند ,خلق می کنند.

اگر می خواهی ببینی که دیگران نسبت به تو چه احساسی دارند,ببینید خود چه احساسی نسبت به خود دارید.زیرا دیگران وقتی در تو نگاه میکنند, نسبت به تو آن احساسی را دارند, که تو نسبت به خود داری .

عقاب ,عقابها را به خود جذب می کند ; اردک ,اردکها را.

فتبارک الله احسن الخالقین .

عاملی که فردی را جذب می کند, لزوما فیزیک انسان نیست . زیرا صورت انسان آینه تمام نمایی از درون اوست .

خدا سه چیز خلق کرد: انسان ,کائنات و قانونهای طبیعت .خدا خطاب به انسان میگوید: ای انسان اگر تو قانونمندیهای دنیا را یاد بگیری , در دنیا به همه چیز می رسی و در آخرت به بهشت می روی .

چون به دریا می توانی راه یافت        سوی یک قطره چرا باید شتافت

موفق باشید.

نامه ایی به خدا

 

نامه ایی به خدا

یك روز كارمند پستی كه به نامه‌هایی كه آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌كرد، متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:


خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می‌كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من كمك كن.


كارمند اداره پست خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه
آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد كه آن‌را برای پیرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینكه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:


خدای عزیزم. چگونه می‌توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند.

 

یه داستان  زیبا اندیشانه

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود
از آنجایی كه باید ساعاتی را منتظر می ماند ، در حال مطالعه بود. وبسته ای كلوچه هم با خود آورده بود . او روی صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از كلوچه كنار دستش می خورد. وقتی او كلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یك كلوچه بر می داشت احساس خشمی به او دست داد، اما چیزی نگفت . با خود فكر می كرد : عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانش می دادم....
ماجرا ادامه داشت تا اینكه فقط یك كلوچه باقی ماند، با خود گفت حالا این مردك چه می كند ؟؟ سپس مرد آخرین كلوچه را نصف كرد ونیمه آن را به او داد ...
تحملش به سر آمده بود بنابراین، كیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت ...
وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا چیزی بر دارد و در كمال تعجب دید كه بسته كلوچه اش ، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد كه اصلا" بسته را از كیف خارج نكرده. خیلی از خودش خجالت كشید!!
متوجه شد كار زشت در واقع از خودش سر زده، مرد كلوچه اش را بدون خشم، با او تقسیم كرده بود ...
و اكنون دیگر زمانی باقی نبود كه او قدردانی یا عذر خواهی كند!!

 

چهار چیز قابل جبران نیست:

سنگی كه پرتاب شده
حرفی كه از دهان خارج شده
فرصتی كه از دست رفته
زمانی كه سپری شده

زیبا اندیشان به زیبایی رسند

یك برگ توت در اثر تماس با نبوغ انسان به ابریشم تبدیل می شود.



یك مشت خاك در اثر تماس با نبوغ انسان به قصری بدل می شود.




یك درخت سرو در اثر تماس با نبوغ انسان دگرگون می شود و شكل معبدی می گیرد.



یك رشته پشم گوسفند در اثر تماس با ابتكار انسان به صورت لباس فاخر در می اید.



اگر در برگ ٬خا ك٬ چوب و پشم این امكان هست كه ارزش خود را از طریق انسان صد برابر بلكه هزار برابر



كند ایا من نمی توانم با این بدن خاكی كه نام مرا حمل می كند ٬ چنان كنم ?

 

 

.........................................................................................

 

رها باش ، آزاد چون پر کاهی در انبوه قطرات عجول باران !
شب پرستان را به نازکی دلت نزدیک نکن،
زیراکه محفل روشن و آرام دلت تاریک و آشفته می گردد !
پرواز کن ،
اما نه چونان پرنده یی که در هراس ساچمه ی تفنگی ست !
همچون قاصدک بی مقصدی که فقط لذت پرواز کردن را تجربه می کند !
و سپس ،
در گنگی بادهای وحشی ،
ذره ذره بال هایش را از دست می دهد ،
و در یک سقوط آزاد ،
دچار مرگی زیبا می شود ...

 

...................................................................................

 

 

خوب نگاه کنید ،

 

هر تیغه علف ، فرشته خودش را دارد ،

 

فرشته ای که به روی آن خم می شود و زمزمه می کند :

 

رشد کن ! رشد کن !

 

 

زیبایی چیزها در ذهنی است که در ذات آنها تامل می کند .

 

 

 

....................................................................................

 

 

زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات

 

ریاضیات وابسته به ذهن اند

 

و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند 

 

.................................................................

 

سالها در اندیشه بوده ام...
تا دریابم،
كدامیك اصل تر و نیكوترند
والایی ایثار؛
یا سرمستی عصیان؛
و اكنون در ورای همه ی پندارها
تنها یك حقیقت را آشكار
در یافته ام
و آن همانا صداقت است
آن چه به همه ی اعمال ما
زیبایی و اصالت می بخشد

 

 

...............................................................................

 

 

سازنده ترین کلمه((گذشت)) است...آن را تمرین کن.

پرمعنی ترین کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.


عمیق ترین کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.

بی رحم ترین کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن.

خودخواهانه ترین کلمه((من)) است...از آن حذر کن.

نا پایدارترین کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.

بازدارنده ترین کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه((طمع)) است...آن را بکش.

سازنده ترین کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.

روشن ترین کلمه((امید)) است...به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.

تواناترین کلمه((دانش)) است...آن را فرا گیر.

محکم ترین کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.

سمی ترین کلمه((شانس)) است...به امید آن نباش.

لطیف ترین کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.

ضروری ترین کلمه((تفاهم)) است...آن را ایجاد کن.

سالم ترین کلمه((سلامتی)) است...به آن اهمیت بده.

اصلی ترین کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.

دوستانه ترین کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.

زیباترین کلمه((راستی)) است...با آن روراست باش.

زشت ترین کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنین شود؟؟

موقر ترین کلمه((احترام)) است...برایش ارزش قایل شو.

آرامترین کلمه((آرامش)) است...به آن برس.

عاقلانه ترین کلمه((احتیاط )) است...حواست را جمع کن.

دست و پا گیر ترین کلمه((محدودیت)) است...اجازه نده مانع پیشرفتت شود.

سخت ترین کلمه ((غیر ممکن)) است...وجود ندارد.

مخرب ترین کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.

تاریک ترین کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترین کلمه((اضطراب)) است...آن را نادیده بگیر.

صبور ترین کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان.

با ارزش ترین کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن.

قشنگ ترین کلمه((خوشرویی)) است...راز زیبایی در آن نهفته است.

رسا ترین کلمه((وفاداری)) است...بدان که جمع همیشه بهتر از یک فرد بودن است.

محرک ترین کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.

و هدفمند ترین کلمه((موفقیت)) است...پس پیش به سوی آن.

 

...............................................................................................

 

 

چقدر زیبا بود اگر شبه غرور بر ما چیره می شد نگاهی به آسمان می کردیم و از غرور خود می کاستیم.

 

چقدر زیبا بود اگر هنگام تنها یی سری به دادگاه دلمان می زدیم و همیشه دیگران را محکوم به حبس ابد نمی کردیم.

 

چقدر زیبا بود وقتی یتیمی می دیدیم گرد یتیمی از چهره اش می زودودیم ودستی به مهربانی بر سر و رویش می کشیدیم.

 

چقدر زیبا بود اگر می دانستیم چرا شقایق هامی میرند و چقدر زیبا بود اگر می فهمیدیم چرا زندگی زیباست

 

..................................................................................

 

 

انتهای بی نهایت ها را دیده ای ?
.
.
.

می گویند : زیباست !

انتهای دریاها شهری است

انتهای کوهها خانه هایی

انتهای آینه ها سایه هایی


…
و در انتهای قلب هر شخصی عشقی !

زیباترین ها همیشه در انتهای هر چیزند

شهر ، خانه ، سایه ، احساس و …

انتهای بی نهایت ها را باید احساس کرد

درک کرد ، فهمید و دوست داشت

…
و همه به او منتهی می شوند

انتهای آسمان ها ، دریاها ، کوه ها ،…


 


 

به او که زیباست …

 

زیبا اندیشان به زیبایی رسند

زندگی بی ارزش هست مگر آنکه شما به آن ارزش دهید:

این خود ما هستیم که تعیین می کنیم اقامت مان در این کره خاکی امتیاز و نشاطی برای ماست یا زندانی از فلاکت و نومیدی !

شما ممکن است با قدم زدن در ساحلی ماسه ای به وجد بیاید ممکن است با تماشای بچه گربه ای با آن پوشش کرکی زیبا مسحور شوید ، ممکن است با طعم میوه ای که زیر زبانتان ذوب می شود از لذت به لرزه بیفتید ولی تمام این لذایذ برای فرد دیگری اصلا مطرح نیست .

زندگی کسالت بار نیست بلکه کسالت در مردمی است که از پشت عینک های کثیف و تیره به دنیای خود نگاه می کنند .

این برای من یک راز است که چرا بعضی ها به هر جایی که نگاه می کنند زیبایی و سحر می بینند حال آنکه این زیبایی ها بر دیگران پوشیده است .

تا این لحظه هر چقدر هم که از زیبایی ها لذت برده باشید امروز می توانید تصمیم بگیرید که بیشتر لذت ببرید .

امروز روز انتخاب است ، امروز و هر روز

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید .

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد .

 

هر روزتوت بهتر از دیروزتون !

 

 

......................................................................................................

 

 

در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست. هیچكس سوار بر اسب نیست. هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید. هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست .هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد . از افتخارهای ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد ، بفرست برای ایرانیان تا یادمون بمونه چی بودیم

............................................................................................

 

 

بازی زندگی

بیشتر مردم زندگی را پیکار می انگارند.

اما زندگی پیکار نیست، بازی است.

هر چند بدون آگاهی از قانون معنویت نمی توان در این بازی برنده شد

و پیروز بود؛

زندگی بازی بزرگ دادو ستد است.

آ آ نچه آدمی بکارد همان را درو خواهد کرد....

اگر نفرت بورزد ،نفرت به او باز می گردد

و اگر عشق ببخشد،عشق خواهد ستاند.....

همچنین به ما آموخته اند که قوه تخیل در بازی زندگی نقشی عمده دارد.

هر آنچه آدمی در خیال خود تصور کند- دیر یا زود –

در زندگیش نمایان می شود.....

برای پیروزی در بازی زندگی باید نیروی خیالمان را آموزش دهیم.

کسی که به قوه تخیل خود آموخته باشد

که تنها نیکی را تصور کندو ببیند؛خواهد توانست

به همه مرادهای

بحق

دلش برسد......


........................................................................................

 

 

گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.

اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم.

من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم.

من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد.

« من به هر چه که خواستم نرسیدم ...

اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم»

بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی بر تمام آنها غلبه کنی

 

------------------------------------------------------------

 

 

ان زمان که افتاب روز

ارامش شب را در هم می شکند

در مه صبحگاهی بال بگشا

و روزی نو را به هماوردی فراخوان

اگاهی تازه ای از بودن!

دست جهان را در دستهایت بفشر،

و گل لبخند بر لبان بنشان

چه با شکوه است زنده بودن