خدایا

خدایا ...

 

مهم نیست که مرا
از ملاقات ِ ماه و گفتگوی باران
باز داشته اند.
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار ِ اسم ِ تو
بسنده خواهم کرد.

همه چیز دُرُست خواهد شد.

خدا

گویند خدا در بلندی هاست 
اما اگر به فراز کاج ها نظر کنی
او را نخواهی دید
و اگر ژرفای کوه ها را بکاوی.
او را در زر و سیم نخواهی یافت
اگر چه نور او از هر چه شکوهمند و زیباست می درخشد
چقدر او خوب و مهربان ست
که زمین را بر چهره  افکنده
و خود را چون رازی که به خاطر عشق پنهان می کنند
در پرده نگاه داشته ست
اما من همچنان احساس می کنم که آغوش گرم او
از جمله آفریدگان
به هر جا و در هر چه به چشم و گوش می آید
به سوی من گشاده ست
چنانکه گویی مادر مهربانم
نیمه شب لبهایش را بر پلک های بسته ی چشم من می نهد
مرا نیمه بیدار می کند و می گوید
نازنین،
حدس بزن چه کسی تو را در تاریکی بوسیده ست.

الیزابت برت برونینگ

                        

خدا

گویند خدا در بلندی هاست 
اما اگر به فراز کاج ها نظر کنی
او را نخواهی دید
و اگر ژرفای کوه ها را بکاوی.
او را در زر و سیم نخواهی یافت
اگر چه نور او از هر چه شکوهمند و زیباست می درخشد
چقدر او خوب و مهربان ست
که زمین را بر چهره  افکنده
و خود را چون رازی که به خاطر عشق پنهان می کنند
در پرده نگاه داشته ست
اما من همچنان احساس می کنم که آغوش گرم او
از جمله آفریدگان
به هر جا و در هر چه به چشم و گوش می آید
به سوی من گشاده ست
چنانکه گویی مادر مهربانم
نیمه شب لبهایش را بر پلک های بسته ی چشم من می نهد
مرا نیمه بیدار می کند و می گوید
نازنین،
حدس بزن چه کسی تو را در تاریکی بوسیده ست.

الیزابت برت برونینگ

                        

خدا

وقتی خدا پرنده را آفرید قفس هم ساخته شد

پرنده اما بی خبر از همه جا به هر جا دلش می خواست می پرید و آواز سر می داد و لانه می ساخت تا این که روزی پرنده برای دانه برچیدن بر زمین نشست و به دام افتاد و قفس.

پرش را آذین خانه کردند و پروازش را به قاب پنجره سنجاق

پرنده قفسی شد و آسمان رویاهایش و هر روز میان آوازش ناله سر می داد و به خود لعن که پا برزمین نهاد ،  که خداوند او را آسمانی آفرید و او به طمع دانه بر زمین نشست و قفسی شد.

پرنده غمگین نالید و با آوازش صاحب قفس را فراخواند و گفت: حالا که من پرنده قفس شدم بیا تو هم لباس مرا بپوش و پرواز کن

مرد خشنود شد چون همیشه رویای پرواز داشت. غرق شادی و لذت بود که نفهمید کی به دام صیاد افتاد

روزی همسرش او را خرید و پیش پرنده آورد و پرنده را از بس ناله کرده بود و بی پر شده بود آزاد کرد.

پرنده آزاد شد و گفت : حال قدر زمینی بودن خود بدان و هرگز آرزوی بیش نکن

مرد لباس پرنده را باز گرداند .

هم پرنده آزاد شد و به آسمان برگشت و هم او انسان شد و زمینی و فهمید که باید روحش پرواز کند نه جسمش...........

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

 خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

گنجشک سکوت کرد. بغض به به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود .

هیچ فکر کرده اید که چه می شد اگر...

ـ خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بدهد چون دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم؟

ـ خدا فردا دیگر ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطلاعتش نکردیم؟

- امروز خدا با ما همراه نبود؛ چون امروز نمی توانیم درکش کنیم.

ـ دیگر هرگز شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم؛ چون وقتی خدا باران فرستاده بود، گله کردیم؟

ـ خدا عشق و محبتش را از ما دریغ می کرد؛ چون ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم؟

ـ خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت؛ چون امروز فرصت نکردیم که آن را بخوانیم؟

ـ خدا در خانه اش را می بست؛ چون ما در قلبهای خود را بسته ایم؟

ـ امروز خدا به حرفهایمان گوش نمی داد؛ چون دیروز به دستورش خوب عمل نکردیم؟

ـ خواستهایمان را بی پاسخ می گذاشت؛ چون فراموشش کرده ایم؟


بیاییم خودرا به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خداشناسی رادر قلبهای خود بکاریم

منبع :فورومهای پی سی ورلد

من از خدا خواستم

من از خدا خواستم ...
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی


من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه
روح تو کامل است . بدن تو موقتی است


من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد
خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است


من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد
خدا گفت : نه
من به تو برکت می دهم ، خوشبختی به خودت بستگی دارد


من از خدا خواستم تا از درد هاآزادم سازد
خدا گفت : نه
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد


من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه
تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی


من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید
خدا گفت : نه
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری


من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

به نام خدای تنها

به نام خدای تنها

 

کجا می شه سکوت باشه

دروغ نباشه

همه چیز سفید باشه

همه خالی باشن

توشون هیچی نباشه

سکوت باشه

کسی به خودشم دروغ نگه

قران باشه

یه جانماز باشه

غلظت حضور خدا بیشتر باشه

یه دوست باشه واقعی و حقیقی

از اون خوب خوباش که ادم رو خیلی دوست داشته باشه

از اون دوست هایی که توی رویا هم نمی شه پیداش کرد

رنگ باشه بوم باشه

نقاشی باشه

شعرهای حافظ باشه

کتاب هام باشه

من باشم

هیچ کی نباشه

من و خدا و دوست

کاش می شد حتی واسه نیم ساعت

 

به نام خدای خالق خلاقیت

 به نام خدای خالق خلاقیت

 

تا حالا به کلمه آفاق فکر کردی؟
آفاق یعنی افق ها
در هر قسمت از زمین که وایسی 2 افق وجود داره !
ما بی نهایت افق داریم
منظور بی نهایت بودن افق هاست
حالا این رو ربطش بده به ادم ها
یعنی هر کسی می تونه یک جور باشه
هر کسی می تونه از یک نقطه زمین در باره هر موضوعیییییییییییییییی که فکرش رو بکنی
یه جور فکر کنه
می بینی چقدر تنوع وجود داره ؟
با این دید
به اطرافت نگاه کن
یک نگاه دوباره  . از اول نگاه کن . به هر کسی می تونی حق بدی که اون جوری که هست باشه چون غیر اون بلد نیست
غیر اون یاد نگرفته
وقتی از این دید نگاه کنی 2 تا نتیجه می گیری :
1 - بقیه هر جوری می تونن باشن و هر جوری که بخوان فکر کنند
پس مختارند که ازاد باشن
تو نباید تغییرشون بدی
2 - می فهمی خودت مختاری
هر باوری
و هر فکری رو انتخاب کنی
چون در جایی که همه مثل هم می اندیشند در واقع کسی نمی اندیشد

دقت کردی توی خانواده ها
هر جوری مادر بزرگها فکر می کنن به طور صد در صد غیر ارادی
همه هم همین جوری رفتار می کنند
دقت کن
به خانواده پدرت و خانواده مادرت!
اگر مادر بزرگت زن مهربونی بوده همه مهربونی بلدند . همه روابط سالمی با هم دارن 
و گرنه نه که ...

تو مختاری . در مورد همه چیز . در مورد زندگی . افکارت . انتخاب همنشین هات . تو هزار راه نرفته داری . هر وقت کسل شدی به کلمه آفاق فکر کن و بدون که تو صد در صد مختاری . تفاوت خودت را با دیگران باور کن .

 

لا اکراه فی الدین . قد تبین رشد من الغی

 

انسان هایی با مغزهای کوچک و قلب های بزرگ خوشبخت ترند از انسان هایی با مغزهای بزرگ و قلب های کوچیک

به نام خدایی که دستمونو ول نمی کنی هیچ وقت !

به نام خدایی که دستمونو ول نمی کنی هیچ وقت !

 

چشماتو بستی چرا ؟ ای بابا ! یه ستاره داره چشمک می زنه از آسمون ! داره دلمو می بره ! می بره بی نامو نشون ! چرا نمی بینیش ! همونی که بچه بودیم موقع خواب بهش اعتقاد داشتیم که هست ! واسه هر کسی هست ! هر کسی اون موقع ها اعتقاد داشت که یه ستاره داره که ستاره خوشبختیشه ! توی آسمون هر شب سو سو می زنه و منتظر تا ما بزرگ بشیم ! دورتو نگاه نکن ! اونا با خودشون هم قهرن ! بی خیال ! بچگی ها رو بچسب ! نگا نگا ! اون بالا ! داره چشمک می زنه ! بخند ! آهان ! اگر تو هم نخندی مثل بقیه یادت می ره ستارت داره چشمک می زنه ! بچگی ها همه چی درست بود ! واسه همین بستنی ها خوشمزه تر بود ! دوستی هامون بهتر بود چون دست دوستامون رو موقع رد شدن از خیابون می گرفتیم ! کلوچه هامون رو باهاشو نصف می کردیم ! حالا هم نگاه خب خدا دست ما رو ول نمی کنه ! همه ول می کنن ولی خدا که ول نکرده ! هرقدر هم گناه کردیم که ول نمی کنه ! نگا ! پس به ستاره اعتقاد داشته باش ! بخند ! مثل بچگی ها ! موقع خواب ! فارغ از همه دنیا ! همه خستگی ها ! حالا خوشگل شدی ! حالا ماه شدی !

 

به نام خدای تنها

 به نام خدای تنها

ماه من غصه چرا ؟!

 

آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز

 

مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

 

یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان

 

نه شکست نه گرفت!

 

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

 

و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید

 

زیر پاهامان ریخت

 

تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست !

 

ماه من غصه چرا ؟!

 

تو مرا داری و من هر شب و روز

 

آرزویم همه خوشبختی توست !

 

ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

 

کار آن هایی نیست که خدا را دارند ...

 

ماه من ! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

 

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست

 

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 

و بگو با دل خود که

 

خدا هست خدا هست.....!

او همانی است که در تارترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانم میداد ....

 

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد

 

همه زندگیم غرق شادی باشد ....

 

ماه من !

 

غصه اگر هست بگو تا باشد !

 

معنی خوشبختی بودن اندوه است ...!

 

این همه غصه و غم این همه شادی و شور

 

چه بخواهی چه نه ! میوه ی یک باغند

 

همه را با هم و با عشق بچین ....

 

ولی از یاد مبر

 

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا...!

 

و در آن باز کسی می خواند

 

که خدا هست خدا هست

و چرا غصه چرا ...........!!!!؟؟؟