راه در جنگلِ
اوهام گُم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتوِ خورشیدِ حقیقت باید.
وقتی از جنگلِ گُم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گرهِ کورِ گُمار
ناگهان
آبشاری از نور
بر سرت می ریزدو آسمان
با همه پهناوریِ بی مرزش
در تو می آمیزد.
ای فراز آمده از جنگلِ کور!
هستیِ روشنِ دشت
آشکارا بادت!
بر لبِ چشمه خورشیدِ زلال
جرعه نور گوارا بادت
+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 10:9 توسط سامان
|
ای دوست من. من ان نیستم که می نمایم.نمود پیراهنیست که به تن دارم.پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.