اوهام گُم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتوِ خورشیدِ حقیقت باید.
وقتی از جنگلِ گُم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گرهِ کورِ گُمار
ناگهان

آبشاری از نور
بر سرت می ریزد
و آسمان
با همه پهناوریِ بی مرزش

در تو می آمیزد.
ای فراز آمده از جنگلِ کور!

هستیِ روشنِ دشت
آشکارا بادت!
بر لبِ چشمه خورشیدِ زلال
جرعه نور گوارا بادت