از یادداشتهای پراکنده فروغ
دلتنگی
زیرا در آسمان
شیرازه سفرنامه ام را
از آفتاب دوختم
در کوچه های بی بازو
درگاههای بی زن ،
با آفتاب سوختم
تصویر این شکستگی اما سنگین است
تصویر این شکستگی ای مهربان
ای مهربانترین
تعادل روانی آیینه را به هم خواهد ریخت ،
مرا به باغ کودکی ام مهمان کن !
زیرا من از بلندی های مناجات
افتاده ام
وقتی که صبح ، فاصله دست و پلک بود
صحرا پر از سپیده دم می شد
با حرف های لحظه به لحظه
با دست های من ،
که شکل های مشکوک را
پر چین و توطئه را
از روی صبح بر می چید.
اینک تمامی آبی های آسمان
در دستان مرطوبم جاری است
و ز جاده های بدبخت
گنجشک غروب را به خانه امان آورده اند
گنجشک های بیکار
گنجشک های روز تعطیل .
ای دوست من. من ان نیستم که می نمایم.نمود پیراهنیست که به تن دارم.پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.