در این جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ئی کشته است . از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است . از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری نشسته اند کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را شکسته اند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام . *** در این جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند . در این زنجیریان هستند مردنی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .
من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش - من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش . مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خک سرد پست ...
جرم این است ! جرم این است !
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور ۱۳۸۶ ساعت 2:43 توسط سامان
|
ای دوست من. من ان نیستم که می نمایم.نمود پیراهنیست که به تن دارم.پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد. ان "من"ی که در من است ....ای دوست....در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند. ناشناس و در نیافتنی.من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری.زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل ارزوهای تو نیستند. هنگامی که می گویی:"باد به مشرق می وزد"من می گویم :"اری به مشرق می وزد".زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی مندر بند باد نیست.بلکه در بند دریاست. تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من هم نمی خواهم که تو در یابی.می خواهم در دریا تنها باشم ××××××××××.زیبا پیداست!پیدا زیباست!زیبا خداست *** ای کاش ارزش در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری