عشق ما دهکده ای است که هرگز به خواب نمی رود
نه به شبان و
نه به روز
و جنبش و شور حیات
یک دم در آن فرو نمی نشیند
هنگام آن است که دندان های تو را
در بوسه ای طولانی
چون شیری گرم
بنوشم .
تا دست تو را به دست آرم
از کدامین کوه می باید گذشت
تا بگذرم
از کدامین صحرا
از کدامین دریا می بایدم گذشت
تا بگذرم
روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود
[ به هنگامی که آخرین کلمات تاریک غم نامه گذشته را با شبی که در گذر است به فراموشی باد شبانه سپرده ام ],
از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و میوه یی , ای همه ی فصول من !!!
بر من چنان چون سالی بگذر
تا جاودانگی را آغاز کنم .
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور ۱۳۸۶ ساعت 2:51 توسط سامان
|
ای دوست من. من ان نیستم که می نمایم.نمود پیراهنیست که به تن دارم.پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.