یه داستان زیبا
میگن وقتی كه یوسف رو به بازار برده فروشان بردن خریدار
زیاد داشت و همینطور قیمتی بالا.هركس می خواست به هرقیمتی اورا بخرد واز آن خود كند.در این میون یكی از خریداران دیدنی بود.او پیرزنی بود با دوك نخ ریسی قدیمی
كه می خواست با آن دوك بهای یوسف را بپردازد.كور دلان
به او خندیدند ومسخرش كردند.
پیر گفت می دونم كه به این بها یوسف را به من نمی دن
ولی بگذارید منهم در زمره خریداران یوسف باشم.
زیاد داشت و همینطور قیمتی بالا.هركس می خواست به هرقیمتی اورا بخرد واز آن خود كند.در این میون یكی از خریداران دیدنی بود.او پیرزنی بود با دوك نخ ریسی قدیمی
كه می خواست با آن دوك بهای یوسف را بپردازد.كور دلان
به او خندیدند ومسخرش كردند.
پیر گفت می دونم كه به این بها یوسف را به من نمی دن
ولی بگذارید منهم در زمره خریداران یوسف باشم.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۶ ساعت 1:5 توسط سامان
|
ای دوست من. من ان نیستم که می نمایم.نمود پیراهنیست که به تن دارم.پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.