برسد به دست خدای عزیزم
بچه که بودم توی یه کتاب خوندم که پدری به پسرش می گه : روز مرگت اگر به اندازه انگشت های یک دست دوست داشته باشی ، خیلی خوشبخت بودی و مفید زندگی کردی .
الان این نصیحت رو قبول دارم و باورش کردم که دوست زیادند ولی دوست حقیقی و کسی که روح من کنارش قرار بگیره و یک شبه راه صد ساله بره راحت گیر نمی یاد . چون کسی برای دوستی توی زندگیش برنامه نداره و کسی قرار نیست که دوست بشه .
ما اگه بخوایم برای دوست مورد علاقمون کادویی بگیریم ، کلی با وسواس می گردیم ، فکر می کنیم ، وقت می زاریم ، سلیقه اون رو در نظر می گیریم و کادویی می خریم که بابت طبع اون باشه و خوشحالش کنه و وقتی کادو رو بهش می دیم تنها یک لبخند کافیه که راضی بشیم و احساس شعف کنیم .
ما برای همه خوبیم جز خدا .
وقتی برای خدا کاری می کنیم و می گیم که من به خاطر خدا انجام دادم ، بارها به نیتجه کار شک می کنیم ، توی کار آب می بندیم ، با صداقت انجامش نمی دیم ، همش غر می زنیم که خیلی زحمت کشیدیم و خیلی وقت ها برای کارمون از کسی جز خدا پاداشی می خوایم . واسه همینه که خدا تنهاست . چون معشوق هاش باهاش خالص نیستند .
چی می شد اگه به ما یاد می دادند که کاری که به خاطر خدا می کنیم کامل و خالص باشه ، با تمام روح و جسم انجام بشه ، بدون چشم داشت به پاداش ها و تایید دیگران . با چشم بسته کادو بشه ، روشم پاپیون زده بشه و با یک نفس راحت روش یادداشت کنیم :
برسد به دست خدای عزیزم
ای دوست من. من ان نیستم که می نمایم.نمود پیراهنیست که به تن دارم.پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسشهای تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.