چشمهایت كودكانی معصوم اند!

و نگاهت لبریز شیطنتهای همان كودكان معصوم!

كودكان عشق را می فهمند!

شبیه هیچكس و هیچ چیز نیستی! شبیه رویاهای من حتی!

بودنت معجزه است! به تو ایمان آورده ام!

حسادت كن !!

كه من به زندگی حتی ،كه خانه حضور توست، حسادت می كنم!

به شب كه خواب را به چشمان تو هدیه می كند!

به ماه كه هم بغض لحظه های توست!

به ستاره كه نورش را از خورشید نگاه تو می گیرد!

به روشنی كه چشمه واژه های توست!!

به زندگی حتی!

نه! خسته نمی شوم! از روزها و ماهها و سالها به چشمان تو خیره شدن!

تو كه باشی، زندگی معنای زیبای عشق را می فهمد،

و من معنای بودن را!

چگونه می شود از با تو بودن خسته شد؟

تو، كه عشق در دستان معجزت معنی می شود،

تو، كه نام مقدست را همیشه ذكر می گویم،

تو كه معنای معصومیتی!

كاش واژه می شدم، بر زبان عاشق تو جاری می شدم!

كاش شب بودم، ماه بودم، ستاره و روشنی بودم!!

كاش هرچه كه بودم،هر جا كه بودم،

با تو بودم، با تو می ماندم و با تو می رفتم!

با من باش، برای تنفس این هوای مسموم،عطر پاك نفسهای تو را نیازمندم!

دوستت دارم!، همین !، كفایت می كند!

دوستت دارم! همین برای هزارسال لبریز تو بودن كافی است!

همین برای تحمل آنچه تحمل پذیر نیست، كافی است!

همین برای ثانیه شماری با تو بودن كافی است!

همین برای رد شدن از تمام دیوارها كافی است!

دوستت دارم، آری !، همین برای ادامه حیاتم كفایت می كند